تبليغاتX
Persian Boy

I BELIEVE IN HUMANISM

تشکر از دوستان خوبم
درود بر همهء دوستان

از تمامی عزیزانی که به این وبلاگ سر میزنند  سپاسگزارم و امیدوارم لحظات خوبی را سپری نمائید و بتونم اطلاعات خوبی به معلوماتتون اضافه کنم.هیمنجا از همه خواهش میکنم که مطالب جالب و پیشنهادیشون رو برام ارسال کنند تا به نام خودشون توی وبلاگ قرار بدم.

                                                                                                   پاینده و سرافراز باشید

                                                                                                         رامین معشوری

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

مزمور عشق

 

ای اینه ی روح شقایق
 همه تن شرم
 سرشار ترین زمزمه ی شوق گیاهان
 آهو بره ی بیشه ی اندیشه و تردید
 لب تشنه و
 از چشمه هراسان به نگاهان
گامی
 دو سه
 با من نه و در سحر سحر بین
هر برگ شقایق
ایینه ی جوبار و بهاری شد و برخاست
 شب ذوب شد و رفت
 وز راه من و تو
آن کوه گران
 مشت غباری شد و برخاست
 گفتی که
 خوشا از همه سو جاری بودن
و آنگاه
 تصویر گلی را که بر امواج روان بود
 دیدی و بریدی سخنت را
 تردید تو سنگی شد و
 آن اینه بشکست
تصویر ‚ پریشان شد بر آب
 از معجزه ی نور و نسیم و نم باران
یاران دگر پنجره شان را به گل سرخ
 آراسته کردند
تنها من و تو
بر لب این پنجره ماندیم
 وان سیره که آواز برآورد سحرگاه
خاموش نشستیم و
 به آواش نخواندیم
بنگر
 در باد سحرگاهان دستار شکوفه
بر شاخه ی بادام
 به رود زمستان است
 گل نیز
تصویرش را
 در آب روان کرده به پیغام
 هستی به شد ایند
باران
 از قطره به جوبار شدن
 جاری ست
وز جوی به دریا

"شفیعی کدکنی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

زن
اگر زن نبود نوابغ جهان را که پرورش ميداد؟

ناپلئون

تمدن نتيجه نفود زنان پارسا است

امرسون

حساسيت,عشق,تحمل و فداکاري زندگي زن را تشکيل ميدهد

بالزاک

در دنيا تنها دو چيز زيباست,زن و گل

مالرب

در آغاز هر کار مهم زن وجود دارد

لا مارتين

زن از زيباترين و عزيزترين موجودات جهان است

کنفوسيوس

زن کودکي است که با اندک تبسم خندان و با کمترين بي مهري گريان ميشود

هرود

مردان آفريننده کارهاي مهم هستند و زنان آفريننده مردان

رومن رولان

يک زن کامل کسي است که بداند چگونه فرمانروايي کند

ويگتور هوگو


                     زن خوب فرمانبر پارسا            کند مرد درويش را پادشا

                                                      سعدي

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

حقيقت
آنانکه ميخواهند خوب زندگي کنند بايد به حقيقت نزديک شوند,زيرا پس از نيل بمقام حقيقت يابي است که دست از غم و اندوه دنيا بر ميدارند

افلاطون

آنجا که حقيقت نباشد همه چيز پست و زشت و مبتذل است

سقراط

آنچه هستي باش

نيچه

آنچه هستيد شما را بهتر معرفي ميکند تا آنچه ميگوييد

امرسون

انسانيت نيازمند حقيقت است

بيکن

چون حقيقت را شناختي از آن پيروي کن

حکمت چين هندو

حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو کن

ولتر

حقيقت را با بيطرفي و با روحي آزاد از هرگونه تعسب جستجو کنيد

دکارت

خورشيد صفت و با همه کس يک رو باش

بايزيد بسطامي

حقايق را بگوييد و مردم را آگاه سازيد و مطمن باشيد که کشته خواهيد شد

ولتر

فحش دليل آن کساني است که حق ندارند

روسو

کسانيکه حقيقت را درک کرده اند با افرادي که حقيقت را دوست دارند برابر نيستند

کنفوسيوس

هميشه حق را بدون بيم بيان کن و شيطان را خجل ساز

شکسپير

هيچ چيز زيبا نيس مگر حقيقت

بوالو

يا چنان نماي که هستي يا چنان باش که مينمايي

بايزيد بسطامي

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

خورشید خانوم

خورشید خانوم آفتاب کن
 شبو اسیر خواب کن
 مجمر نور رو وردار
 یخ زمینو آب کن
 گلای باغچه خوابن
 قناری های عاشق
 بال صداشون بسته
 فواره های خکی
 تن نمی دن به پرواز
 شمع و گل و پروانه
 جا نمی شن تو آواز
 مرواری های نور رو
 بپاش تو دامن خواب
 ما رو ببر به جشن
 گندم و نور و آفتاب
 سوار اسب نور شو
 زمینو اندازه کن
 دستمال آبی وردار
 قلبامونو تازه کن
 خورشید تن طلایی
 زمین برات هلا که
نگو : طلا که پکه
 چه منتش به خکه
 زمین که عاشق توست
 خیفه تو شب بمیره
 حیفه سراغتو از
 ستاره ها بگیره
 خورشید خانوم آفتاب کن

"ایرج جنتی عطایی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

کوچه

 بی تو مهتاب شدم باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به سنگ زدی من رمیدم نه گسستم
بازگفتم که نتو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامناندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 

"فریدون مشیری"



|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

زندگینامه فریدون مشیری

فریدون مشیری در سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت
اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی شد کار وی خبرنگاری و نویسندگی بود 30 سال در این زمینه کار کرد و سالها عضویت هیات تحریریه سخن روشنفکر سپید و سیاه چند نشریه دیگر را داشت
در سال 1324 به عنوان کارمند در وزارت پست و تلگراف و تلفن کار می کرد در سال 1350 به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال 1357 بازنشسته شد
در سال 1333 ازدواج کرد و کنون دو فرزند به نامهای بابک و بهارک از او به یادگار مانده است .

نایافته

گفتی که : چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می کشم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی
تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

فریاد می پرست

 

پزشک داند و من نیز دانم این مستی
ز بیخ می کند آخر نهال هستی را،
پزشک داند و من هم، ولی چه سود؟ چه سود؟
که من ز کف ندهم نقد می پرستی را.
مرا ز کوی خود ای پیر می فروش، مران!
که جز به کوی توام، هیچ سوی، راهی نست.
به جرم عربده جویی مران، که از در تو
به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست.
بریز، ساقی ی ِ ترسا، بریز جام دگر...
که باز شور ز مستی به دل پدید کنم.
بریز تا جسد آرزو به گور نهم
بده پیاله که خون در دل امید کنم!
بریز تا رود از یاد من خیال زنی
که تنگدستی و فقر مرا بهانه گرفت؛
پرید از قفس تنگ درد پرور من،
به گلشن دگران رفت و آشیانه گرفت.
بریز تا نکند بیش ازین مرا آزار
خیال مردن آن مادری که بیمارست
خیال او که، در آن کلبه ی کثیف، هنوز
برای کودک بی مادرم پرستار است...
ببَر ز خاطر من رنج و درد طفل مرا
چه غم خورم که سرانجام او چه خواهد شد؟
خوش است در کف نسیان سپارم این دستان-
بگو حکایت ما با سبو چه خواهد شد؟
بریز تا شود آسوده، سر ازین سودا
که از چه نیست درین گیر و دار سامانش.
بریز تا نکنم خون دل به ساغر خویش
ازین فسانه ی پر غم که نیست پایانش...
مکن حدیث که «این آتش است و آن جگر است!»
که این حکایت دیرین دگر نمی خواهم:
هزار داغ به دل دارم و، علاجش را
به غیر آتش می بر جگر، نمی خواهم.
بریز باده! میندیش کاین عطای ِ تو را
فزون ز دِرهم و دینار من بهایی هست،
بریز! دِرهم و دینار اگر نبود، چه غم؟
هنوز در تن من جامه و قبایی هست...

"سیمین بهبهانی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نشانی
 

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

 

"سهراب سپهری"


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

من از تو میمردم

 

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در اینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی 

 

"فروغ فرخزاد" 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

 

 بوی باران بوی سبزه بوی خک
شاخه های شسته باران خورده پک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

"فریدون مشیری"


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

یک ستاره دارم

 

خدا کند که ز دلهای ما صفا نرود
 غبار وسوسه در چشم پک ما نرود
خدای خوان چو شدی دوری از تلاش مکن
که با دعای تن آسودگان بلا نرود
چه نغمه هاست کز آن موج فتنه برخیزد
ندیم عقل به دنبال هر صدا نرود
غلام همت درویش نخوت اندیشم
که از غرور به دربار پادشا نرود
روا بود که ز روز سیه بیندیشد
هرآنکه نیمشبان بر در خدا نرود
فغان زر طلبان از جحیم می شنوم
اگر که خواجه بداند پی طلا نرود
ز کاسه ها بدر اید دو چشم بی پرهیز
اگر به کوی کسان از در حیا نرود
توانگر به فتوت چنان سرآمد باش
که مفلسی ز سرای تو نارضا نرود
تو دست معجزه بنگر در آستین کلیم
که فتنه بر سر فرعون از عصا نرود
اگر ز خرمن همسایه شعله برخیزد
گمان مدار که دودش به چشم ما نرود
طبیب اگر که زبان را به مهر بگشاید
ز کوی او تن رنجور بی شفا نرود
به یک نگاه چنان در دلم نشست آن ماه
که یاد او ز سر من به سالها نرود
به شام تیره ی خود یک ستاره دارم و بس
 چه روشنم گر از این آسمان سها نرود

 

"مهدی سهیلی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي
 

بزرگترين شاعر دوره ساماني و غزنوي، حکيم ابوالقاسم فردوسي است.  فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر بکسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است.

 

فردوسي از همان ابتداي کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاريخ و اطلاعات راجع به گذشته ايران علاقه مي ورزيد. همين علاقه به داستانهاي کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت.

 

چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر مي آيد، مدتها در جستجوي اين کتاب بود. مدتي را که بر سر اين کار رنج برد بتفاوت 25، 30 و 35 سال ذکر ميکنند. آنچه محقق است اين است که وي براي نظم کتاب نه از روي ترتيبي که اکنون در توالي داستانها است کار کرده و نه اينکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنيف آن بوده است.

 

به هر حال فردوسي نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خويش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اينکار جواني خود را به پيري رسانيد. به اميد اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوايل شروع اين کار، هم خود او ثروت و مکنت کافي داشت و هم بعضي از رجال و بزرگان خراسان وسايل آسايش خاطر او را فراهم مي کردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پيري گرفتار فقر و تنگدستي گرديد، و در دوران قحطي و گرسنگي خراسان که در حدود سال 402 هجري قمري روي داد، از ثروت و دارائي عاري بود.

 

بايد دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسي شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خويش و حتي سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طي اين کار رفته رفته ثروت و جواني را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهي بزرگ کند و بگمان اينکه سلطان غزنين چنانکه بايد قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنين را در پيش گرفت. اما سلطان محمود که به مدايح و اشعار ستايش آميز شاعران بيش از تاريخ و داستانهاي پهلواني علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شايسته اش بود تشويق نکرد.

 

سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نيست. بعضي گفته اند که به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بد ديني متهم گشته بود و از اين رو سلطان باو بي اعتنائي کرد. ظاهراً بعضي از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد مي بردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهاي شاهنامه و پهلوانان قديم ايران را در نظر وي پست و ناچيز جلوه داده بودند. بهر حال گويا سلطان شاهنامه را بي ارزش دانست و از رستم بزشتي ياد کرد و چنانکه مؤلف تاريخ سيستان مي گويد، بر فردوسي خشم آورد که "شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

 

و گفته اند که فردوسي از اين بي اعتنائي محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بيتي چند در هجو سلطان محمود گفت و از بيم محمود غزنين را ترک کرد و با خشم و ترس يک چند در شهرهائي چون هرات، ري و طبرستان متواري بود و از شهري به شهر ديگر ميرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاريخ وفاتش را بعضي 411 و برخي 416 هجري قمري نوشته اند.

 

گويند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتي از فردوسي ياد آمد و از رفتاري که با آن شاعر آزاده کرده بود پشيمان گرديد و در صدد دلجوئي از او برآمد و فرمان داد تا مالي هنگفت براي او از غزنين به طوس گسيل دارند و از او دلجوئي کنند. اما چنانکه تذکره نويسان نوشته اند، روزي که هديه سلطان را از غزنين به طوس مي آوردند، جنازه شاعر را از طوس بيرون مي بردند؛ از وي جز دختري نمانده بود، زيرا پسرش هم در حيات پدر وفات يافته بود و استاد را از مرگ خود پريشان و اندوهگين ساخته بود.

 

شاهنامه نه فقط بزرگترين و پر مايه ترين مجموعه شعر است که از عهد ساماني و غزنوي بيادگار مانده است بلکه مهمترين سند عظمت زبان فارسي و بارزترين مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران قديم و خزانه لغت و گنجينه ادبيات فارسي است.

 

فردوسي طبع لطيف و خوي پاکيزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالي بود و تا ميتوانست الفاظ  ناشايست و کلمات دور از اخلاق بکار نمي برد. در وطن دوستي سري پر شور داشت. به داستانهاي کهن و به تاريخ و سنن آداب نيک ايران قديم عشق مي ورزيد؛ و از تورانيان و روميان و اعراب به سبب صدماتي که بر ايران وارد آورده بودند نفرت داشت.

 

بهر حال استاد طوس مردي پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ايران را بهيچ وجه نمي بخشود . عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ايران زمين از هر بيتي که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمين علت بايد او را دوستدار عظمت ايران و مبشر وحدت و شوکت ايران شمرد.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

همسران زیبا

یک بررسی علمی نشان می‌‌دهد، مردانی که همسران زیبا دارند. عمرشان کوتاه‌تر است

.
براساس این بررسی که بر روی سه‌هزار و 509 مرد که همسران‌شان زیبا هستد، انجام شده، هر چه زیبایی زنان بیشتر باشد، مرد آنها در سن پایین‌تری از دنیا رخت بربسته است.

این بررسی نشان می‌دهد حتی زنانی که فقط 20درصد از زیبایی بهره داشته‌اند، در ابتدای زندگی یا اواسط آن بیوه شده‌اند.

برخلاف آن، زنانی که از زیبایی ، بهره کمتری برده‌اند، شوهران آنها عمر بیشتری نسبت به شوهران زنان زیبا داشته‌اند.

این بررسی نشان می‌‌دهد، 80 درصد مردانی که از همسران زیبایی برخوردار هستند در قبال آنها مسئولیت سنگینی را در خانه و محل کار و خیابان بر دوش دارند.

در این رابطه نیز روانشناسان معتقدند، به گمان برخی افراد، خوشبختی و آسایش درونی ، بستگی خاصی به زیبایی دارد. اما برعکس این قضیه مردان زیادی هستند که نسبت به واکنش دیگران به همسران زیبارویشان حسادت نشان می‌دهند و در واقع با دو مسئله در آن واحد مواجه هستند و نمی‌توانند آن دو را (زیبایی و خوشبختی) را از هم جدا کنند. اما این کافی نیست، بلکه باید زنان به ویژگی‌های دیگری نیز مزین باشند که به شخصیت آنها وابسته است.


زیبایی ممکن است باعث خوشبختی در زندگی یک زن باشد ، ولی آیا مردان به آن توجه می‌کنند؟!؟!

 

 "با تشکر از دوست گرامی الهام بخاطر ارسال مطلب بالا  "                                                

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از راهی دور

 

دیده ام سوی دیار تو و در کف تو
از تو دیگر نه پیامی نه نشانی
نه به ره پرتو مهتاب امیدی
نه به دل سایه ای از راز نهانی
دشت تف کرده و بر خویش ندیده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده ای گم شده در دامن ظلمت
خالی از ضربه پاهای سواران
تو به کس مهر نبندی مگر آن دم
که ز خود رفته در آغوش تو باشد
لیک چون حلقه بازو بگشایی
نیک دانم که فراموش تو باشد
کیست آن کس که ترا برق نگاهش
می کشد سوخته لب در خم راهی ؟
یا در آن خلوت جادویی خامش
دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش
پیکرت را زعطش سوخته بودم
من که در مکتب رویایی زهره
رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی اید که دل آزار تو باشم
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ز آنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی

 

                                     "فروغ فرخزاد"


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

بر سنگ مزار

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
 ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی 

 "کارو"
 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سرشک

 

پرسیدم از سرشک ، که سرچشمه ات کجاست ؟
نالید و گفت : سر ز کجا ز چشمه از کجاست ؟
 لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق
هر وقت دم زخنده زدم ، گفت : نابجاست 

                                               "کارو"

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

میکده
چون درگذرم به باده شوئید مرا             تلقین ز شراب ناب گوئید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا              از خاک در میکده  جوئید مرا

 

"حکیم عمر خیام"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از ویس به رامین

 

تو ای رامین تو ای دیرینه دلدارم
چو می خواهم که نامت را نهانی بر زبان آرم
 صدا در سینه ام چون آه می لرزد
چو می خواهم که نامت را به لوح نامه بنگارم
قلم در دست من بیگاه می لرزد
نمی دانم چه باید گفت
نمی دانم چه باید کرد
به یاد آور سخنهای مرا در نامه ی پیشین
 سخن هایی که بر می خاست چون آه از دلی غمگین
چنین گفتم در آن نامه
اگر چرخ فلک باشد حریرم
ستاره سر به سر باشد دبیرم
هوا باشد دوات و شب سیاهی
حرف نامه : برگ و ریگ و ماهی
 نویسند این دبیران تا به محشر
امید و آرزوی من به دلبر
به جان من که ننویسند نیمی
 مرا در هجر ننمابد بیمی
من آن شب کاین سخن ها بر قلم راندم
ندانستم کزین افسانه پردازی چه می خواهم
 ولی امروز می دانم
 نه می خواهم حریر آسمان ، طومار من گردد
 نه می خواهم ستاره ترجمان عشق افسونکار من گردد
دوات شب نمی اید به کار من
نه برگ و ریگ و ماهی غمگسار من
 حریر گونه ام را نامه خواهم کرد
سر مژگان خود را خامه خواهم کرد
 حروف از اشک خواهم ساخت
 مگر اینسان توانم نامه ای اندوهگین پرداخت

"نادر نادرپور"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

صدای دیدار

 

با سبد رفتم به میدان صبحگاهی بود
میوه ها آواز می خواندند
میوه ها در آفتاب آواز می خواندند
 در طبق ها زندگی روی کمال پوست ها خواب سطوح جاودان می دید
اضطراب باغ ها درسایه هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میان تابش به ها شنا می کرد
هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسیان گسترش می داد
بنیش هم شهریان افسوس
بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود
من به خانه بازگشنم مادر پرسید
میوه از میدان خریدی هیچ ؟
میوه های بی نهایت را کجا می شود میان این سبد جا داد ؟
 گفتم از میدان بخر یک انار خوب
امتحان کردم اناری را
 انبساطش از کنار این سبد سر رفت
به چه شد آخر خورک ظهر
ظهر از ایینه ها تصویر به تا دوردست زندگی می رفت

 
"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

رباعیات خیام
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا       بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری       صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

***

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا       چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک       نقاش ازل بهر چه آراست مرا

***

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب       جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب       آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

***

آن قصر که جمشید در او جام گرفت       آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر       دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست       بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست       تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

***

اکنون که گل سعادتت پربار است       دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است       دریافتن روز چنین دشوار است

***

امروز ترا دسترس فردا نیست       و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست       کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

***

ای آمده از عالم روحانی تفت       حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای       خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

***

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست       بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند       بس گوهر قیمتی که در سینه تست

***

ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت       ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند      

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

 

"حکیم عمر خیام"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ارسطو
اَرَسطو (به یونانی: Αριστοτέλης، تلفظ: آریستوتِلِس) از فیلسوفان یونان باستان بود. اوکه یکی از مهم‌ترین فیلسوفان غربی به حساب می‌آید شاگرد افلاطون و آموزگار اسکندر مقدونی بود. تالیفات او در زمینه‌ها و رشته‌های گوناکون منجمله فیزیک، متافیزیک، شعر، زیست شناسی، منطق، علم بیان، سیاست، دولت و اخلاق بوده‌اند. ارسطو بهمراه سقراط و افلاطون از تأثیر گذارترین فیلسوفان یونان باستان بوده‌است. این سه تن فلسفه غربی (آنطور که برای ما آشنا است) را بر اساس فلسفه ماقبل سقراط یونان بنیاد نمودند. ارسطو فلسفه را به‌عنوان «دانش بودن» تعریف می‌کرد

زندگینامه

ارسطو در سال ۳۸۴ (قبل از میلاد) در خانواده‌ای ثروت‌مند از اهالی استاگیرا، شهری در شمال یونان، به دنیا آمد. در ۱۷ سالگی به فرهنگستانی به نام آکادمی افلاطون در آتن فرستاده شد و ۲۰ سال در آن‌جا درس خواند و تدریس کرد.

پس از مرگ افلاطون در سال ۳۴۷، ارسطو ناکام از به اختیار گرفتن مدیریت فرهنگستان به اسوس در آسیای کوچک رفت و با پایتیاس خواهرزادهٔ فرمانروای وقت ازدواج کرد. در ۳۴۳ به دعوت فیلیپ مقدون آموزش اسکندر مقدونی را بر عهده گرفت. پس از بازگشتش به آتن در ۳۳۵، آموزشگاهی خود را به نام لایسیوم تأسیس کرد.

در ۳۲۳ و پس از مرگ اسکندر، که آتن را ملحق شاهنشاهی خود کرده بود، آتش احساسات ضدمقدونی اوج گرفت و دامن‌گیر ارسطو شد. او به ناچار به چالسیس پناه برد و سال بعد (۳۲۲) در ۶۲ سالگی درگذشت.

 آثار ارسطو

ارسطو را می‌توان از نخستین فيلسوفان تحليلي دانست. وي همچنين واضع منطق نيز هست. او با در نظر گرفتن زمین در مرکز گیتی و قرار دادن فلکهای مختلف برای اجرام آسمانی (مثلاً فلک خورشید، فلک ثوابت و...) الگویی از جهان را برای همروزگاران خود ترسیم کرد. ارسطو چهار عنصر بنیادی کیهان را آب، آتش، خاک و هوا می‌دانست به‌علاوهٔ عنصر پنجمی به نام اثیر که معتقد بود اجرام آسمانی از آن ساخته شده‌اند. آثار ارسطو بسیار متنوع و شامل جمیع معارف و علوم یونانی (جز ریاضی) است و اصولا شامل منطقیات طبیعیات الهیات و خلقیات است که از آن جمله از (فن شعر) (فن خطابه) (کتاب اخلاق) (سیاست) (ما بعد الطبیعه) باید نام برد.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

در منظر مشاهیر
مرد آزاده پيوسته ميکوشد در گفتار خود آهسته و در کردار خود تند و سريع باشد
کنفسيوس

بيشتر سختيهاي زندگي در ايست که ميکوشيم از حقيقت آن بگريزيم
؟
يک زن کامل کسي است که بداند چگونه فرمانروايي کند
ويکتور هوگو

يک زن خوب چيزي جز شوهر نميخواهد ولي وقتي که به او رسيد همه چيز ميخواهد
شکسپير

فشار زياد بروي اخلاقيات جامعه خود به ايجاد فساد اجتماعي مي انجامد
اسپينوزا

کساني که مخالف آزادي ديگرانند خود لياقت آزادي را ندارند
آبراهام لينکلن

زن از زيباترين و عزيزترين موجودات جهان است
کنفسيوس

سخن گفتن يک نوع احتياج است ولي گوش دادن هنر است
گوته

در دنيا دو چيز زيباست :زن و گل
ملرب

در آغاز هر کار مهم يک زن وجود دارد
؟

عموما اشخاصي که زياد ميدانند کم حرف ميزنند و کساني که کم ميدانند زياد حرف ميزنند.
روسو

اگر زندگي را آسان بگيري ,عمرت بخوشي خواهد گذشت
عزيز نسين

بدون تعقيب هدفي معيين زندگي لذتي ندارد
کولاني

تحمل زندگي سخت است ولي نبايد چنين وضعي را اقرار کرد
نيچه

در زندگي ثروت واقعي مهرباني و بينوايي حقيقي خودخواهي است
وينه

آزادي واقعي فقط در عالم خيال وجود دارد
شيللر

تواضع , نردبان بزرگي و بلندي است
شکسپير

ما خواستاريم از زمره کساني باشيم که بشر را به شاهراه راستي راهنمايي ميکنند
زردشت

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

در غروبی ابدی

روز یا شب ؟
نه ای دوست غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
 چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور از آن دشت غریب
 بی ثبات و سرگردان همچون حرکت باد
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
 چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
می سپارد به رها گشتن از دلهره گنگ دگرگونی
و در اینجا در من ‚ در سر من ؟
آه ...
در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فرو افتاده
من به یک ماه می اندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خک
من به بوی غنی گندمزار
من به افسانه نان
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچه باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
من به بیداری تلخی که پس از بازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
قهرمانیها ؟
 آه
اسبها پیرند
عشق ؟
تنهاست و از پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
آرزوها ؟
خود را می بازند
در هماهنگی بی رحم هزاران در
بسته ؟
آری پیوسته بسته بسته
خسته خواهی شد
من به یک خانه می اندیشم
 با نفس های پیچک هایش رخوتنک
با چراغانش روشن همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر تنبل بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایره پی در پی بر آب
و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار ...کار؟
آری اما در ‌آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود آرام ارام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
 و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب
و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید
یک ستاره ؟
آری صدها ‚ صدها اماا
همه در آن سوی شبهای محصور
یک پرنده ؟
آری صدها ‚ صدها اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
من به فریادی در کوچه می اندیشم
من به موشی بی ازار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد !
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
 من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
برویم
سخنی باید گفت
 جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟
برویم ...

 

"فروغ فرخزاد"


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

چه بخواهی چه نخواهی

 

دیوانه ی عشقم من و مجنون نگاهی
با گنج هنر فارغم از مالی و جاهی
گلشن دلم از منظره ی روی سپیدی
روشن شبم از شعشعه ی چشم سیاهی
با بال سخن شب همه شب ابر نوردم
گویی که نسیمی بردم چون پر کاهی
از شوق به رقص آوردم چامه ی نغزی
آن گونه که رقصد ز دم باد گیاهی
 گه زخمخ به دل می زندم پنجه ی سازی
گاهی به نوا می کشدم شور سهگاهی
ما مشعل عشقیم و کند محفلمان گرم
آتشکده ی شعر تری شعله آهی
یعقوب زمانم من در خلوت شبها
گریم ز غم یوسف افتاده به چاهی
ای مدعی ای آنکه به دشنام پیاپی
ما را بنوازی ز حسد گاه به گاهی
در غیبتم از رشک شنیدم شب و روزت
باشد شب طاعون زده یی روز تباهی
اما به حضورم همه تن مدح تمامی
 گاهی به زبانبازی و گاهی به نگاهی
ای دوست بر و دست به دامان خدا زن
جز او نبود ما و تو را پشت و پناهی
از مهر خداوند کلامم بدرخشید
چون در دل شب های سیه پر تو ماهی
 ما را مزن ای یار که در عرصه ی گیتی
جز شهرت دیرینه نداریم گناهی
 برو از سخن های من از اهل سخن پرس
دانم که تو خود نیز بر این گفته گواهی
مهرت به دل اندوختم و از تو گذشتم
امید تو هم بگذری از کینه الهی
این دفتر شعرم چه بخوانی چه نخوانی
من شهر هی شهرم چه بخواهی چه نخواهی
 

"مهدی سهیلی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

خیام
حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری (زاده ۴۳۹ قمری، مرگ در ۵۱۷ یا ۵۲۶ قمری) به خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النیسابوری هم نامیده شده است. او از ریاضی‌دانان، اخترشناسان و شُعرای بنام ایران در دوره سلجوقی است. گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست و دارای لقب حجةالحق بوده‌است، ولی آوازهٔ وی بیشتر به واسطهٔ نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. افزون بر آنکه رباعیات خیام را به اغلب زبان‌های زنده ترجمه نموده‌اند. فیتزجرالد رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده که بیشتر مایه شهرت وی در مغرب‌زمین گردیده‌است. یکی از برجسته‌ترین‌ کارهای وی را می‌توان اصلاح گاهشماری ایران در زمان وزارت خواجه نظام‌الملک ،که در دوره سلطنت ملک‌شاه سلجوقی (۴۲۶-۵۹۰ هجری قمری) بود، دانست. وی در ریاضیات، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود. نقش خیام در حل معادلات درجهٔ سوم و مطالعات‌اش در بارهٔ اصل پنجم اقلیدس نام او را به عنوان ریاضی‌دانی برجسته در تاریخ علم ثبت کرده است.

شماری از تذکره‌نویسان، خیام را شاگرد ابن سینا و شماری نیز وی را شاگرد امام موفق نیشابوری نوشته‌اند. هر چند قول مبنی بر این که خیام شاگرد ابن سیناست، بسیار بعید می نماید. چون از لحاظ زمانی با هم تفاوت زیادی داشته اند. خیام در جایی ابن سینا را استاد خود می داند اما این استادی ابن سینا، بی شک معنوی است. چون خیام از لحاظ فلسفی تابع او بوده است.

همچنین از وی هم اکنون بیش از ۱۰۰ رباعی برجای مانده‌است.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

شاهنامه فردوسی

شاهنامه فردوسی داستان شاهان نیست ؛ مجموعه كارنامه هایی است كه داستان و سرگذشت پدران توست و اینکه برای زنده ماندن چگونه جنگیده اند ؛ برای پیروزی حق چگونه قیام کرده اند ؛ چگونه از طبیعت آموخته اند و چگونه آن را رام كرده اند و چگونه با جان و تنشان این ملك را حفظ نموده اند ؛ چگونه پیرو راستی و ایمان به خداوند بوده اند و این همان میراثی است که امروز بدست تو سپرده شده. پهنه تاریخ ما که نشانه تمامی رنج ها و شادی ها ؛ دادگری ها و ستم هاست ؛ هنوز بارور از حماسه رستم ها و پهلوانی هاست .

نامه شاهان

فردوسی در آغاز شاهنامه چنین می گوید که از زمانهای باستان در ایران کتابی بود پر از داستانهای گوناگون که سرگذشت شاهان و دلاوران ایران را در آن گرد آورده بودند. پس از آنکه شاهنشاهی ایران به دست تازیان برافتاد این کتاب هم پراکنده شد. اما پاره های آنرا موبدان در گوشه و کنار نگاه میداشتند ، تا آنکه یکی از بزرگان و آزادگان ایران که مردی دلیر و خردمند و بخشنده بود ، به جستجو افتاد تا تاریخ گذشته ایران را از روز نخست بیابد و آنچه را بر شاهان و خسروان ایران گذشته است در دفتر فراهم آورد. پس موبدان سالخورده را که از تاریخ باستانی ایران آگاهی داشتند ، از هر گوشه و کناری نزد خود خواست و از تاریخ روزگاران کهن جویا شد : که شاهان ایران از دیرباز چگونه کشورداری کردند و آغاز و انجام هر یک چه بود و بر ایران در این سالیان دراز چه گذشت.

موبدان تاریخ باستانی ایران را باز گفتند و آن بزرگ مرد از سخنان آنان کتابی نامدار فراهم آورد که بزرگ و کوچک بر آن آفرین گفتند. آنهایی که خواندن میدانستند داستانهای این کتاب را برای مردم می خواندند و دل آنان را به یاد شکوه گذشته ایران شاد می کردند. این کتاب در میان مردم گرامی شد.


دقیقی شاعر

آنگاه جوانی خوش طبع و گشاده زبان پیدا شد و به این اندیشه افتاد که این کتاب را به شعر درآورد.دوستان وی همه از این اندیشه شاد شدند. اما افسوس که این شاعر گرفتار برخی تندرویهای جوانی بود و به عاقبت آن دچار شد و در جوانی به دست بنده خود کشته شد و نظم کردن «نامه شاهان» ناتمام ماند. من وقتی از کار این شاعر ناامید شدم به دلم افتاد که همت کنم و نامه شاهان را فراهم آورم و خود آنرا در قالب شعر بریزم. پس در طلب آن برآمدم و از هر کسی جویا شدم. از گردش روزگار می ترسیدم ،می ترسیدم عمرم وفا نکند و کار به دیگری بیفتد. از طرفی زر و مال من چندان نبود که بپاید و سالها عهده دار من و کوشش من باشد. اینگونه کوششها و رنجها هم خریدار نداشت. سراسر کشور را جنگ و شورش فرا گرفته بود و کار بر پژوهندگان و هنرمندان سخت بود و کسی قدر سخن را نمی دانست و حال آنکه در جهان چه چیزی بهتر از سخن نیکوست؟ مگر نه آن است که پیغمبر مردم را با سخن به خدا رهبری کرد؟

مدتی در اندیشه بودم ولی آشکار نمی کردم، زیرا کسی که در این مقصود یار من باشدنمی یافتم. تا آنکه دوست مهربان و یکرنگی که در یکی از شهرها داشتم مرا دل داد و گفت: «قصد تو قصد شایسته ایست. من نامه شاهان را نزد تو می آورم. تو جوانی و خوش طبع و والاسخن، چه بهتر که به چنین کار گرانمایه ای دست بزنی و با شعر کردن نامه شاهان برای خود خوشنامی و سرافرازی حاصل کنی.»

به سخنان او دلگرم شدم و وقتی نامه شاهان را نزد من آورد از دیدن آن جان تاریکم افروخته شد و به سرودن آن دست بردم.

دوست جوانمرد

بخت هم مدد کرد و یکی از بزرگان به یاری من برخاست. این بزرگمرد که نژادش به آزادگان قدیم می رسید جوانی خردمند و بیدار و روشن روان بود. زبانی نرم و پاکیزه داشت و فروتن و پر آزرم بود.به من گفت:«بگو تا هر چه بخواهی فراهم کنم. از هر چه از دست من برآید کوتاهی نخواهم کرد.»

این نیکمرد نامدار با نیکویی و بخشش خود مرا از زمین به آسمان رساند. مرا مانند تازه سیبی که از آسیب باد نگه دارند ، نگاه داری و حمایت می کرد. از جوانمردی و بخشندگی ، دنیا در دیده اش خوار بود و زر و خاک در چشمش یکسان می نمود.

افسوس که ناگهان ریشه عمر این رادمرد کنده شد و چون سروی تندباد از جا بکند به خاک افتاد و به دست ستمگران مردم کش ناپدید شد. دریغ از آن برز و بالای شاهانه اش.

پس از مرگ او روانم لرزان شد و نومیدی در دلم رخنه کرد. تا آنکه یک روز به یاد پندی از این رادمرد افتادم که می گفت:«این کتاب شهریاران است. اگر آنرا به نظم آوردی، به شهریاری بسپار.» از به یاد آوردن این گفتار دلم آرامشی گرفت و روانم شاد شد. با خود گفتم که بخت خفته ام بیدار شد و زمان سخن گفتن آمد و روزگار کهنه نو شد.

رویای فردوسی

یک شب در همین اندیشه به خواب رفتم. در خواب دیدم که شمع درخشنده ای از میان آب برآمد و روی گیتی را که چون لاجورد تیره بود، چون یاقوت زرد روشن کرد. آنگاه تخت پیروزه ای پیدا شد که شهریاری تاج بر سر چون ماه درخشان بر آن نشسته بود. سپاهش تا دو میل صف بسته بودند و بر دست چپش هفتصد ژنده پیل ایستاده و وزیری پاک نهاد در پیش شاه به خدمت، کمر بسته بود. من از دیدن شاه و سپاهیان و ژنده پیلان خیره شدم و از نامداران درگاه پرسیدم آنکه چون ماه بر تخت نشسته است کیست؟ گفتند:«محمود جهاندار است که ایران و توران در فرمان اوست و از کشمیر تا دریای چین مردم ثناگوی اویند. تو نیز که سخن سرایی ، آفرین گوی او باش.»

بیدار شدم و از جا جستم و زمانی دراز در آن شب تیره بیدار بودم. با خود گفتم این خواب را باید پاسخ بگویم. پس به نام فرخنده شهریار، محمود غزنوی، به نظم شاهنامه دست بردم.


 
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آواز های سرزمین صبوری

 

بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
 و عاشقانه گذر کردم
 از حیاط های ازدحام و
 انزوا
از حیاط های کودکان هدر
 و زنان پا به زا
 استواران لغوه
 کبوتربازان زمینگیر
 و پیرزنان لاجورد و گرد آجر
 از حیاط های رخت و رخت و رخت
 از حیاط های خوض های غسل و وضو
 از حیاط های زن پدر و نشانده
 هوو ، پدر خوانده
 از حیاط های قرض و قسط و مساعده
 روضه ، نذر ، دخیل
 از حیاط های رادوی ، تپاز
 راشد
 و مهوش
 از حیاط های گلپا و یاحقی
 از حیاط های اسمیرنوف
 شلاق
 نعره های پدر
 و هق هق مادر
 از حیاط های امید های مبهم و رؤیا
 بر دوش خسته کشیدم
ترانه هایم را و
 عاشقانه گذر کردم
 از کوچه های پرسه پس لیس
 از کوچه های چولی
 کولی و سک سک
از کوچه های نسق
حیدر حیدری
 و قرق
 از کوچه های هیئت ، کتل ، زنجیر
 از کوچه های تاج ، پرسپولیس
بهمنش و قلیچ
 از کوچه های نگاه های خواستار
 و سلام خای سرخ آبی
 از کوچه های دیدار های پنهان
 سایه های مشکوک
 نفس بریدگی
از کوچه های مشیری ، فروغ
از کوچه های خاطرات مکتوب
 و بلوغ
 بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
از شهر های انتقال
 مهاجرت
تبعید
 از شهرهای گنبد
 باغ ملی
بازار
 از شهرهای هل ، گلاب ، فرش چای
 از شهرهای دوچرخه ، ترن ، هواپیما
 قاطر
 از شهرهای پاسبان ، دژبان، ژاندارم
 از شهرهای پایگاه ، پادگان ، پاسگاه
 از شهرهای زرد زخم ، صرع
 خوره
 از شهرهای فقر ، مرگ
 و نفرین مادران
 از شهرهای ژنرال ها
 حکومت نظامی
 و انتخابات
 از شهرهای رود ، کوه ، دشت
 از شهرهای هدایت ، جلال ، ساعدی ، صمد
 از شهرهای وداع های معطر
و اشک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
 و عاشقانه گذر کردم
 از خیابان های پلکارد
 و گاردن پارتی
ساندویچ ، آبجو ، زر
 از خیابان های بخت آزمایی
 فال ، تصنیف
 از خیابان های کیهان ، اطلاعات
 از خیابان های قصیر ، گاو ، و مغول ها
 از خیابان های منفردزاده ، داریوش
 وثوقی ، گوگوش
از خیابان های مشاعره ، جدول ، صف
 از خیابان های تعزیه ، غزل ، سرود
 از خیابان های راهپیمانیی
 اعلامیه
قطعنامه
 قیام
 از خیابان های مجاهد ، چریک ، پیش مرگ
 از خیابان های طویل بی برگشت
 و بغض
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
و عاشقانه گذر کردم
 از اتاق های آخرین تردید ، اولین بوسه
 از اتاق های رنگی پوستر
 پله ، تختی، کلی
و تیم ملی فوتبال
 از اتاق های نقشه ، مینیاتور
 و خط نستعلیق
از اتاق های جنگ شکر ، پاشنه آهنین ، مادر
 از اتاق های بحث ، انشعاب ، انگ
از اتاق های مصدق ، مائو
استالین ، و علی
از اتاق های ختفا ، گریم
لو رفتن
 از اتا های تفتیش ، دستبند ، بی سیم
از اتاق های کابل ، قپان ، بازجو
و تردید
 از اتاق های سرد تو در تو
 و هق هق
 بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
 و عاشقانه گذر کردن
 از سلول های ترس های بسیار و امید های اندک
 از سلول های خود آموز و دیکشنری
 از سلول های یقلاوی
 سه سیگار روزانه
 و شبان مقطع کابوس
 از سلول های دغدغه ، دوار ، درد
 از سلول های زخم ، عفونت ، ورم
 از سلول های شمارش آجر ، قدم ، میله
از سلول های حیاط ، هواخوری ، رمز
 و حسرت یک آغوش
 از سلول های چه گوارا
 شریعتی و خوجه
از سلول های فریب دادن زندانبان
فریب دادن خویش
 از سلول های فراموش کردن
 به خاطر آوردن
 از سلول های اشک های یاغی
 و غضب های رام
 و امید
 بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را
 و عاشقانه گذر کردم
از سال های ناست ، خضاب ، ادکلن و فرخزاد
از سال های کنکوذ ، کار و اجباری
 از سال های بن بست ، جمعه ، کمکم کن ، شب
 از سالهای شاملو ، اخوان ، نیما
 از سالهای سارتر ، فلینی ، برشت ، جشن هنر
 از سالهای اعتصاب ، گاز اشک آور ، دود ، لاستیک
 از سالهای نعش ، اوین ، چیتگر
 از سالهای پویان ، رضایی ، خسرو و کرامت
 از سالهای جهل ، توطئه ، فریب
 از سال های قتل عام انقلاب
 از سالهای سایه روشن سیال
 و شک
بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه
 گذر کردن
 تا با دهان کوچک تو بخوانم
آواز سرزمین صبورم را
 در جشن زاد روز کودک اینده
 بر دوش خسته کشیدم ترانه هایم را و عاشقانه گذر کردم

 "ایرج جنتی عطایی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

برندگان جایزه نوبل ادبیات
۱۹۲۶گراتزیا دلددا ۱۹۲۷هانری برگسون۱۹۲۸زیگرید اوندست۱۹۲۹توماس مان۱۹۳۰سینکلر لوئیس۱۹۳۱اریک آکسل کارلفلدت۱۹۳۲جان گلسورتی۱۹۳۳ایوان آلکسیویچ بونین۱۹۳۴لویجی پیراندلو۱۹۳۶یوجین اونیل۱۹۳۷روژه مارتن دو گار۱۹۳۸پرل باک۱۹۳۹فرانس امیل سیلانپا۱۹۴۴یوهانس ویلهلم ینسن۱۹۴۵گابریلا میسترال۱۹۴۶هرمان هسه۱۹۴۷آندره ژید۱۹۴۸تی‌اس الیوت۱۹۴۹ویلیام فاکنر۱۹۵۰برتراند راسل

۱۹۵۱: لاگرکویست | ۱۹۵۲: موریاک | ۱۹۵۳: چرچیل | ۱۹۵۴: همینگوی | ۱۹۵۵: لاکسنس | ۱۹۵۶: خیمه‌نز | ۱۹۵۷: کامو | ۱۹۵۸: پاسترناک | ۱۹۵۹: کوازیمودو | ۱۹۶۰: پرس | ۱۹۶۱: آندریچ | ۱۹۶۲: اشتاین‌بک | ۱۹۶۳: سفریس | ۱۹۶۴: سارتر | ۱۹۶۵: شولوخف | ۱۹۶۶: آگنونساش | ۱۹۶۷: آستوریاس | ۱۹۶۸: کاواباتا | ۱۹۶۹: بکت | ۱۹۷۰: سولژنتسین | ۱۹۷۱: نرودا | ۱۹۷۲: بل | ۱۹۷۳: وایت | ۱۹۷۴: جانسونمارتینسون | ۱۹۷۵: مونتال


۱۹۷۶: سال بلو۱۹۷۷: ویسنته آله‌ایخاندره۱۹۷۸: ایزاک بشویس سینگر۱۹۷۹: اودیسآس الیتیس۱۹۸۰: چسلاو میلوش۱۹۸۱: الیاس کانتی۱۹۸۲: گابریل گارسیا مارکز۱۹۸۳: ویلیام گلدینگ۱۹۸۴: یاروسلاو زایفرت۱۹۸۵: کلود سیمون۱۹۸۶: آکینوانده اولووله سوینکا۱۹۸۷: ژوزف برودسکی۱۹۸۸: نجیب محفوظ۱۹۸۹: کامیلو خوزه سلا۱۹۹۰: اکتاویو پاز۱۹۹۱: نادین گوردیمر۱۹۹۲: درک والکوت۱۹۹۳: تونی موریسون۱۹۹۴: کنزابورو اوئه۱۹۹۵: شیموس هینی۱۹۹۶: ویسلاوا شیمبورسکا۱۹۹۷: داریو فو۱۹۹۸: ژوزه ساراماگو۱۹۹۹: گونتر گراس

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ژان پل سارتر
ژان پل سارتر (۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ - ۱۵ آوریل ۱۹۸۰) فیلسوف، اگزیستانسیالیست، رمان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد فرانسوی بود.

سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد؛ از پدری که افسر نیروی دریایی بود و مادری که دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر معروف، برندة جایزه صلح نوبل است. پانزده ماهه بود که پدرش مرد. مادر و پدربزرگ اش، او را بزرگ کردند که اولی کاتولیک بارش می‌آورد و دومی سرش را به ریاضیات و ادبیات کلاسیک گرم می‌کرد. در جوانی برای گرفتن مهارت در تدریس فلسفه امتحان داد و رد شد. یک سال گذشت و نتیجة امتحان بعدی در ۱۹۲۹، جایگاه نخست را نصیب او کرد. همین سال است که با سیمون دوبووار آشنا می‌شود؛ دختری که در همان امتحان، نفر دوم شده و فرزند نازک نارنجی یک خانوادة کاتولیک است. سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی سارتر و دوبووار، در سال ۱۹۲۹ در مدرسهٔ ممتاز اکول نرمال سوپریور صورت گرفت.

بطور کلی دو دوره در زندگی حرفه‌ای سارتر وجود داشت. اولین دورهٔ زندگی حرفه‌ای او دورهٔ پس از نوشتن اثر معروف‌اش، هستی و نیستی، بودو نوشتن رمان تهوع. سارتر به آزادی بنیادی انسان اعتقاد داشت و باور داشت که «انسان محکوم به آزادی است.»

در دومین دورهٔ حرفهٔ زندگی‌اش، سارتر به‌عنوان روشن‌فکری فعال از نظر سیاسی شناخته می‌شد. سارتر از طرفداران کمونیسم بود، هرچند که هرگز به‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست درنیامد. وی بیشتر عمر خویش را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر معتقد بود که انسان باید خود سرنوشت‌اش را تعیین کند. وی هم‌چنین، مطابق با اصول کمونیسم، باور داشت که نیروهای اقتصادی-اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.

در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ جایزهٔ ادبی جایزه نوبل ادبیات شد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت.

سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، سیمون دوبووار کتابی با نام مراسم وداع در مورد مرگ وی نوشت

آثار :

  • تهوع
  • دست‌های آلوده
  • مگس‌ها
  • هستی و نیستی
  • دیوار
  • کلمات
  • کارازکارگذشت
  • شیطان و خدا
  • روسپی بزرگوار
  • راه‌های آزادی
  • سن عقل
  • مرگ در جان
  • مرده‌های بی کفن و دفن
  • چرخدنده
  • بازیگر و قربانی


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  |