تبليغاتX
Persian Boy

I BELIEVE IN HUMANISM

دریچه ها

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
 آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
 هر روز قرار روز اینده
 عمر اینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
 کنون دل من شکسته و خسته ست
 زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
 نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
 نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نامهاي اصيل پارسي

آبگينه

آبنوس

نام يک شاهزاده ايراني

آتوسا

آتش، نهمين ماه ايراني

آذر 

نام پسر مهرنوش پسر اسفنديار

آذرافروز 

صاعقه، نام روز نهم از ماه آذر

آذرخش

نام گلي است برنگ سرخ

آذرگون 

پاکدين

آذرنوش

 

آرا  

آرزو

آرزو

 آزاد، رها

آزاده

نام يک شاهزاده ايراني

آزيتا 

زينت آلات

آزين

مانند

آسا

 تشويق

آفرين 

نام گلي

آلاله

الهه آب

آناهيتا

صدا

آوا

آويز

آويزه

آهو

آهو

ستاره، نام گلي

اختر

سياره ارانوس

ارانوس

نام درختي که گل و شکوفه سرخ رنگ مي دهد

ارغوان

رنگ ارغواني روشن، نام گلي

ارکيده 

 هديه

ارمغان

تاج

افسار 

افسانه

افسانه

طلسم و جادو

افسون

پاشيدن

افشان

الناز 

خوشبخت

انوشه

نام کشور ايران

ايران

دختر ايران

ايران دخت 

خانم، متشخص، زن مجرد

بانو 

کريستال

بلور

گل بنفشه

بنفشه

دختر و دوشيزه هدهد، نام مرغ حضرت سليمان

بوبک

بوس، بوسيدن

بوسه

فصل بهار

بهار

بهار کوچک

بهارک

 آورنده بهار

بهاره

 بهترين ناز

بهناز

بهترين صورت

بهرخ

منحصر بفرد

بيتا 

 پديده، چيز جديد

پديده

 اسم يک پرنده

پرستو 

ابريشم

پرند 

پري

پري 

داراي صورتي همچون پري

پري رو

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نامهاي اصيل پارسي

يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه، پدر فريدون

آبـتين   

آتـش

آتـش   

        نام فرمانده لشگر بابک خـرمدين،  تـزيـين و آرايش

آذين   

   نام فرشته اي

آراد  

      ساکت

آرام   

         نام پدر زن داريوش کبـير

آرتان 

         يکي از پهـلوانان سنـتي ايران

آرش 

     بسيار نيرومند،   پدر بزرگ داريوش کبـير

آرشام 

         هـدف

آرمان

       يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه

آرمين  

        نام باستاني ايران

آريا
      داراي خلق و خوي آريايي،   نام پسر داريوش آريامنش
         منسوب به نژاد و قوم آرين يا آريايي آريانا
      مربوط به نژاد آريا  آرين
          آزاد آزاد
    خاص و خالص،   پاک و پاکيزه آويژه  
                پاره آتش اخـگر
         يکي از شخـصيتهاي شاهـنامه اردشير
اردلان
           يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه اردوان
       يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه ارژنگ
        شير ارسلان
                 تخـت

ارشيا     

يکي از شخصيتهاي شاهنامه اسفنديار 
 بنيانگذار سلسله اشکانيان  اشکان
شريک، معاون، رفيق  افشار
 نام سردار ايراني افشين

                آرزو

اميد
  شاه امير
جاودان انوش
نام يکي از پادشاهان ايراني در زمان ساسانيان انوشيروان
  ادراک اورنگ
 نام يکي از شخصيتهاي شاهنامه ايرج
يکي از شخصيت هاي شاهنامه بابک 
نام نوازنده نامي دربار خسرو پرويز باربد
آغاز صبح بامداد
نام نوازنده نامي دوران ساسانيان بامشاد
  بامين
نام يک شاهزاده(برادر کمبودجيه پسر کوروش)ر برديا 
يکي از سرداران يزدگرد ساساني برسام 
 جوان برنا
بلند بالا، نام پسر سهراب بروز
نام پهلوان ايراني، نام پسر گرشاسب برزن
يکي از شخصيتهاي شاهنامه بزرگمهر
به دين به آئين
 نگهبان بهبد
  بهراد
مريخ، يکي از شخصيتهاي شاهنامه بهرام 
رنگ نيک بهرنگ
روز خوب و نيک بهروز
کسي که به نيکي زاده شده بهزاد
يازدهمين ماه ايراني، نام يکي از شخصيت هاي شاهنامه بهمن
داراي مش و کردار شايسته بهمنش
مشهور بهنام
نام شاهان هند بهنود
يکي از شخصيتهاي شاهنامه بيژن
ايراني، مقدس پارسا 
نامي آذري به معناي پروردگار پاشا
 رزمجو پرشان 
يکي از شخصيت هاي شاهنامه پرويز 
 نام يک پيامبر پرهام
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

در خیابانهای سرد شب
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
 بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
در خیابانهای سرد شب
جفتها پیوسته با تردید
یکدیگر را ترک می گویند
در خیابانهای سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
 آه می بینی
که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه شیر در رگهای آبی رنگ پستانهای سرد من
مایه می بندد
که چگونه خون
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز ؟
من تو هستم ‚ تو
 و کسی که دوست می دارد
 و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربتبار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
 که تمام آبها را میکشد در خویش
تا تمام دشتها را بارور سازد
 گوش کن
 به صدای دوردست من
 در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در سکت اینه ها بنگر
که چگونه باز با ته مانده های دستهایم
عمق تاریک تمام خوابها را لمس می سازم
و دلم را خالکوبی می کنم
چون لکه ای خونین
بر سعادتهای معصومانه هستی
من پشیمان نیستم
از من ای محجوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابانهای سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
 گفتگو کن
و بیاد آور مرا در بوسه اندهگین او
 بر خطوط مهربان زیر چشمانت

"فروغ فرخزاد"
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

شمس تبريزي

شمس الدين محمد پسر علي پسر ملک داد تبريزي از عارفان مشهور قرن هفتم هجري است، که مولانا جلال الدين بلخي مجذوب او شده و بيشتر غزليات خود را بنام وي سروده است. از جزئيات احوالش اطلاعي در دست نيست؛ همين قدر پيداست که از پيشوايان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربايجان و آسياي صغير و از خلفاي رکن الدين سجاسي و پيرو طريقه ضياءالدين ابوالنجيب سهروردي بوده است.  برخي ديگر وي را مريد شيخ ابوبکر سلمه باف تبريزي و بعضي مريد باباکمال خجندي دانسته اند. در هر حال سفر بسيار کرده و هميشه نمد سياه مي پوشيده و همه جا در کاروانسرا فرود مي آمد و در بغداد با اوحدالدين کرماني و نيز با فخر الدين عراقي ديدار کرده است. در سال 642 هجري وارد قونيه شده و در خانه شکرريزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدين که فقيه و مفتي شهر بوده به ديدار وي رسيده و مجذوب او شد.  در سال 645 هجري شبي که با مولانا خلوت کرده بود، کسي به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا براي کشتن مي خواهند؛ و چون بيرون رفت، هفت تن که در کمين ايستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وي چنان نعره زد که آن هفت تن بي هوش شدند و يکي از ايشان علاءالدين محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدين جز چند قطره خون اثري نيافتند و از آن روز ديگر ناپديد شد. درباره ناپديد شدن وي توجيهات ديگر هم کرده اند.  به گفته فريدون سپهسالار، شمس تبريزي جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري که وارد مي شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل مي کرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد، چنانکه گويي کالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصير پاره اي بيش نبود. روزگار خود را به رياضت و جهانگردي مي گذاشت. گاهي در يکي از شهرها به مکتبداري مي پرداخت و زماني ديگر شلوار بند ميبافت و از درآمد آن زندگي ميکرد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نشان ملی ایران زمین - شیر و خورشید جاودان
 آنجا که ما میدانیم تا کنون کسی از ایرانیان یا از ایران شناسان اروپا و آمریکا دربارۀ شیر و خورشید و چگونگی پیدایش آن و اینکه از کی و چگونه نشان رسمی دولت ایران شده، تحقیقی از روی دلیل و گواه ننموده است. من از هشت سال پیش توجه بدین موضوع داشته و از یکسوی در کتابها بجستجو پرداخته و از سوی دیگر بگردآوردن سکه های کهنه که در این باره از ابزارهای کار است کوشیده ام و بیاری خدا به نتیجه های سودمندی رسیده ام که اینک برای آگاهی همه بر این صفحه ها مینگارم. شیر و خورشید را ما از کودکی دیده و هر روز چندبار تماشا میکنیم و از اینرو شگفتی آن از دیده ما برخاسته. لیکن هرگاه بیگانه هوشمندی ناگهان آنرا دیده و آگاهی یابد که نشان رسمی دولت ماست در شگفت فرو می رود.

آن کدام شیر است که دم برانگیخته و شمشیر بدست گرفته، خورشید را بر پشت میکشد؟ آیا این شکل همچون شکلهای متولوجی یونان در نتیجه افسانه کهنه ای پیدا شده؟ یا فرزانه ای آنرا بنام رمز و برای اشاره بپاره اندرزهای اجتماعی پدید آورده؟ یا چه مایه و بنیاد دیگری برای پیدایش خود دارد؟ اینها پرسشهایی است که هر بیگانه هوشمند از دیدن شیر و خورشید ما از اندیشه خود گذارنیده و هرگاه بر یکتن ایرانی برخورد، از او نیز می پرسد. اما او چه داند که حقیقت کار بر خود ایرانیان هم پوشیده است.

این عادت همه جا در مردم هست که چون پی به حقیقت چیزی نبردند، دست بدامن افسانه و پندار میزنند. در پیش ایرانیان از اینگونه موضوعها فراوان است که چون راه بحقیقت آنها نیافته اند، برای هرکدام افسانه ای ساخته اند. درباره شیر و خورشید هم این سخن بر سر زبانهاست که شیر نشان ارمنیان و خورشید نشان ایرانیان بوده، و شاه عباس کبیر (صفوی) استقلال ارمنستان را برانداخته و بیادگار این فیروزی خورشید را بر پشت شیر نشانده و این نقش را پدید آورده است....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

و شکستم و دویدم و فتادم
درها به طنین های تو وکردم
 هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه
 بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز
 در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن
 و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز
 و شکستم آویز فریب
 و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم
 وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از دست ندی تا آخر بخون
پينوكيو دماغش را جراحي كرد. وقتي خواست مرخص شود، گفت: پول همراهم نيست. دوباره به اتاق عمل برده شد

**************************

گفت: در انتخاب آقاي گل بي عدالتي شده است. پدر من لايق تر بود- پدرش باغبان بود

***************************

به پشه گفتند: تو هم نيش مي زني، زنبور هم نيش مي زند، پس فرق شما با هم چيست؟
پشه گفت: من شيفت شب كار مي كنم

******************************

 

به ني گفتند: يكبار هم نوايي سر ده كه تلخ نباشدگفت: نيشكر كه نيستم

**************************

 

پرسيدند: پلاك خانه شما چنده؟ گفت: شرمنده! فروشي نيست

***************************

علامتهاي جمع و منها و تقسيم گلايه كردند كه: ما همه علامتيم، ولي براي علامت زدن فقط از ضربدر استفاده مي كنند

******************************

آفريقايي گفت: توي ولايت ما هم مثل ولايت شما شير يارانه اي گير نمي آيد، ولي در عوض شير آزاد هست

*****************************

توي دستش كلي پونه بود، مار در آستين خود پرورش مي داد

*****************************

 

 

فوت شدن شمعها و فوت شدن آدمها با هم رابطه مستقيم دارند

**************************

جالب بود، پدرش را در آورده بودند، ولي داشت تشكر مي كرد. پدرش داخل چاه افتاده بود

***************************

سيم و زر خزانه را كش رفته بود. گفت: كارخاصي نكردم، سيم كشي كردم

*****************************

براي يك انسان پول هيچ است، ولي كدام "1" است كه دوست ندارد 10 باشد

****************************

براي ازدواج به يك قصابي رفت كه روي تابلويش نوشته شده بود: دل، جگر، قلوه

*****************************

با بستن گره هاي فرش گره هاي معاش خود را باز مي كرد

*********************

باد خواست بوزد، سرش چرخ خورد، گردباد شد

*********************

كفش را كه برق انداخت، قبض برق بيشتري برايش آمد

  *************************

پياده به آخرين خانه شطرنج رسيد، ولي رأي اعتماد نگرفت

  ************************

كوبيده خورد، پول نداشت، كوبيده شد

*****************

از هيچ سويي نتوانست وارد سوئيس شود

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  |