تبليغاتX
Persian Boy

I BELIEVE IN HUMANISM

من خدای تازه می خواهم ( یاغی)
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ .
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز .

بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است .
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم .
من سرودی تازه خواهم خواند ، که گوش کسی نشنیده باشد .
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم .

قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد .
سینه ام با هر نفس یک شوق ، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن،قرن ها او را پرستیدن،نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم .

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم

یاغیم من ، یاغیم من ، گو بگیرندم ، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
من از این پس یاغیم ، من یاغیم، من یاغیم دیگر...
 
"هوشنگ شفا"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

در آمد ( سیب )

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

  "حمید مصدق"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

داستان رستم و اسفندیار بر گرفته از شاهنامه’ فردوسی
کنون خورد باید می خوشگوارهوا پر خروش و زمین پر ز جوشدرم دارد و نقل و جام نبیدمرا نیست فرخ مر آن را که هستهمه بوستان زیر برگ گلستبه پالیز بلبل بنالد همیچو از ابر بینم همی باد و نمشب تیره بلبل نخسپد همیبخندد همی بلبل از هر دوانندانم که عاشق گل آمد گر ابربدرد همی باد پیراهنشبه عشق هوا بر زمین شد گواکه داند که بلبل چه گوید همینگه کن سحرگاه تا بشنویهمی نالد از مرگ اسفندیارچو آواز رستم شب تیره ابرز بلبل شنیدم یکی داستانکه چون مست باز آمد اسفندیارکتایون قیصر که بد مادرشچو از خواب بیدار شد تیره شبچنین گفت با مادر اسفندیارمرا گفت چون کین لهراسپ شاههمان خواهران را بیاری ز بندجهان از بدان پاک بی​خو کنیهمه پادشاهی و لشکر تراستکنون چون برآرد سپهر آفتاببگویم پدر را سخنها که گفتوگر هیچ تاب اندر آرد به چهرکه بی​کام او تاج بر سر نهمترا بانوی شهر ایران کنم که می​بوی مشک آید از جویبارخنک آنک دل شاد دارد به نوشسر گوسفندی تواند بریدببخشای بر مردم تنگدستهمه کوه پرلاله و سنبلستگل از ناله​ی او ببالد همیندانم که نرگس چرا شد دژمگل از باد و باران بجنبد همیچو بر گل نشیند گشاید زبانچو از ابر بینم خروش هژبردرفشان شود آتش اندر تنشبه نزدیک خورشید فرمانروابه زیر گل اندر چه موید همیز بلبل سخن گفتنی پهلویندارد بجز ناله زو یادگاربدرد دل و گوش غران هژبرکه برخواند از گفته​ی باستاندژم گشته از خانه​ی شهریارگرفته شب و روز اندر برشیکی جام می خواست و بگشاد لبکه با من همی بد کند شهریاربخواهی به مردی ز ارجاسپ شاهکنی نام ما را به گیتی بلندبکوشی و آرایشی نو کنیهمان گنج با تخت و افسر تراستسر شاه بیدار گردد ز خوابندارد ز من راستیها نهفتبه یزدان که بر پای دارد سپهرهمه کشور ایرانیان را دهمبه زور و به دل جنگ شیران کنم
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

مرز گمشده
ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت
 از مرزی گذشته بود
 در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
 و به دامن کوه آویخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پر بود
 خوابش طرحی رها شده داشت
صدا زمزمه بیگانگی را بویید
 برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد
 کوه از خوابی سنگین پر بود
دیری گذشت
خوابش بخار شد
 طنین گمشده ای به رگهایش وزید
 پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 سوزش تلخی به تار و پودش ریخت
خواب خطکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد
انتظاری نوسان داشت
 نگاهی در راه مانده بود
 و صدایی در تنهایی می گریست

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

مصاحبه رادیو با مدیر باشگاه فولاد
گفتگوی تلفنی رادیو با آقای مسئول اشتباهی !

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

چشم های تو ...

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق که برای رسوائی دنبال بهونم
با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیر یک رویای شبونم
من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من
چشمهای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود
تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود
شبهای تنهائی همرنگ گیسوته آغوشتو وا کن بانوی مهتابی
دلواپسی هامو با خنده ای کم کن که توئی پایان یک تردید و بیتابی
من تو نگاه تو دنیامو می بینم فردای شیرینم نازنین من
چشمهای تو افسانه نیست که تموم خواب و خیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سرزمین آریا

بيزارم از دشمنانت  اي سرزمين  آريا...كور باد نگاه آنكس كه دشمن توست ,ايران من... 

 

"اي كساني كه امروز در بستر راحت غنوده ايد آيا مي انديشيد كه راحتي امروز شما مستلزم بردگي فردا مي باشد و فردا آزاد خواهند زيست كه از راحتي امروز صرف نظر كنند؟        

 

                                                                                        كوروش هخامنش

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

هنر در ایران

کوروش بعد از اینکه شوش را پایتخت کرد در حالی که مشغول ساختن شهر پازارگاد"پاسارگاد" بودند شروع به تاسیس مدارس هنری حرفه ای (هنرستان) در ایران نمود و در آغاز یک مدرسه ی هنری در شوش تاسیس کرد و آنگاه در 9 شهر دیگرکه به دست خود وی ساخته شد.

مدارس هنری تاسیس نمودتا اینکه مردم ایران هنر بیاموزند.باید دانست که قبل از کوروش در ایران هنر ایرانی بدان مفهوم که در دوره ی هخامنشی به وجود آمد وجود نداشت.سلاطین ماد ذوق هنری نداشتند و با سایر کشورها هم مرتبط نبودند و فقط از هنر بابل استفاده می کردند.

کوروش بعد از اینکه مدارس هنری را به وجود آوردعلاوه بر استفاده از هنرمندان ایرانی از یونان و مصر و بابلنیز هنرمندانی استخدام کردو آنها را در مدارس هنری که در 10 شهر ایران به وجود آورده بود به کار گماشتو چند نفر را نیز به چین فرستادتا از آنجا اسنادان چینی ساز را به ایران آورندو آنها هم در هنرستان مشغول به کار شدنداما باید دانست هنری که در دوره ی کوروش و جانشینان وی در ایران به وجود آمد کاملا رنگ ایرانی داشت و دارای ماهیت ایرانی بود و کلیه ی آثار هنری ایران که از دوره ی هخامنشی به جا مانده چه در قسمت نقاشی و حجاری و چه در قسمت فلز کاری و چینی سازی یک هنر خاص ایرانی استو هنرمندان ایران توانستند سبک ایرانی اصیل به وجود آورندکه در جهان بماند و هر صاحبنظری در نقاشی آن را با یک نگاه بشناسد.

استرابون می گوید:مدارس هنری که کوروش به وجود آورد کارآموزان را برای نقاشی و مجسمه سازی و کاشی سازی و چینی سازی و فلز سازی پرورش می داد ولی بعد از اینکه داریوش به سلطنت رسیددر آن مدارس صنایع دیگر هم به کار آموزان آموخته شد از قبیل قالی بافی-نجاری-منبت کاری-پارچه بافی- قلاب دوزی.

هنر اصیل ایرانی در دوره ی کوروش و جانشینان او بر محور دو چیز بود:اول مزدا پرستی و دوم احترام شاه.

از آثار بدست آمده از زیر خاک این دو واقعیت را خواهیم دید که کوروش و جانشینهای او برای ملت خود سرمشق مزدا پرستی بوده اند.

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  |