تبليغاتX
Persian Boy

I BELIEVE IN HUMANISM

صادق هدايت

 

 

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت ر(اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد. ....ر


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

عرفان چيست؟

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت.

از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.

انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

لحظه گمشده

داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
ئزشی گذشت
ئ من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود 

"سهراب سپهری"
 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نه... من دیگر نمی خندم
نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
 گر پیمان عشق جاودانی
 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
 شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و نادانی
 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
 شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
 شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
 چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
 قسم : بر آتش عصیان ایمانی
 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
 که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
 پای می کوبید و می رقصید
 لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
 می بینم که می لرزید و می ترسید
 از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
 خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
 کنون خاموش ،‌در بندم
 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم

 

"کارو" 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

درود بر شب
توده های سیاه درختان
 سکن اندر خموشی چو کوهند
شب به خوابست و در آسمان ها
اختران ، روشن و با شکوهند
باد گرمی چو لرزان نفس ها
می خورد بر لب و گونه هایم
می کشد نور رؤیایی ماه
سایه ای نیمرنگ از قفایم
ای شبی کافریدی خدایان
بر لبان کبودم چه نرمی
ای شبی کز تو مهتاب ها زاد
در خم گیسوانم چه گرمی
در من امشب نفوذ تو چون بود
کز بهار تو آبستنم من
زاید از من گلان شکفته
زانکه گر گل نیم ، گلشنم من
باد گرمی که می اید از دور
از من خسته ، سوزان نفس هاست
بوی عطری که پر کرده صحرا
آرزوها و زیبا هوس هاست
اختران در دو چشم منستند
چون درخشد فروغ نگاهم
بانگ تو ناله ی گنگ دریاست
یا که خاموشی شامگاهم
در نمی یابم این نغمه ی تو
گرچه تأثیر آن کرده مستم
سر چو در پایم اندازد آرام
آب چشمان بشوید دو دستم

"نادر نادر پور"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ژان پل سارتر
 
سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد؛ از پدری که افسر نیروی دریایی بود و مادری که دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر معروف، برندة جایزه صلح نوبل است. پانزده ماهه بود که پدرش مرد. مادر و پدربزرگ اش، او را بزرگ کردند که اولی کاتولیک بارش می‌آورد و دومی سرش را به ریاضیات و ادبیات کلاسیک گرم می‌کرد. در جوانی برای گرفتن مهارت در تدریس فلسفه امتحان داد و رد شد. یک سال گذشت و نتیجة امتحان بعدی در ۱۹۲۹، جایگاه نخست را نصیب او کرد. همین سال است که با سیمون دوبووار آشنا می‌شود؛ دختری که در همان امتحان، نفر دوم شده و فرزند نازک نارنجی یک خانوادة کاتولیک است. سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود. آشنایی سارتر و دوبووار، در سال ۱۹۲۹در مدرسهٔ ممتاز اکول نرمال سوپریور صورت گرفت.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

اسپینوزا یکی از فلاسفه جهان
بندیکت د اسپینوزا (زادهٔ ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ - درگذشتهٔ ۲۱ فوریه ۱۶۷۷) در زادگاه خود آمستردام به «بنتو د اسپینوسا» معروف بود. او یکی از فیلسوفان بزرگ واقع‌گرا سده هفدهم بشمار می‌آید.

اسپینوزا آموزش را در مدرسه ­­ی یهودیان آغاز کرد اما رفته رفته نشانه ­های تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد. اسپینوزا تحت تأثیر فلسفه ­ی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش می‌­کرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد.

باروخ (بندیکت) د اسپینوزادر یک خانواده ­ی مذهبی یهودی در آمستردام متولد شد. خانوادهٔ او در اوایل همان سده به همراه بسیاری از دیگر یهودیان پرتغالی و اسپانیایی، از بیم پیگرد توسط دستگاه تفتیش عقاید کلیسا، به هلند پناه آورده بودند. هلند در آن زمان از نظر مذهبی سرزمین نسبتاً رواداری بود.

پدر اسپینوزا او را به مدرسه ­­ی یهودیان سپرد تا با آموزش در حوزه ­ی تئولوژی خاخام شود. اسپینوزا در سن ۱۵ سالگی شاگردی استثنایی در حوزه ­ی امور دینی بود، اما آموزش در این زمینه او را راضی نمی­ساخت. به دلیل آشنایی به چند زبان، مستقلا به مطالعه ­ی آثار فلسفی پرداخت. در سن ۱۸ سالگی، نشانه ­های تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد و تدریجا موضوعاتی چون دخالت یک خدای شخصی در امور انسانی، برگزیدگی قوم یهود از طرف خداوند و نیز حقوق ویژه ­ی روحانیان را مورد شک و پرسش قرار داد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از خدا صدا نمیرسد
 

ای ستاره ها که از جهان دور
چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید
درمیان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آتشی ندیده اید
این غبار محنتی که در دل فضاست
این دیار وحشتی که در فضا رهاست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
در پی تباهی شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
 از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که میرسد ز گرد را ه
 از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سیاست
ای ستاره ای که پیش دیده منی
باورت نمیشود که در زمین
هرکجا به هر که میرسی
خنجری میان پشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
خار جانگزای حیله ای شکفته است
آنکه با تو میزند صلای مهر
جز ب فکر غارت دل تو نیست
گر چراغ روشنی به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه ای است
ای ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
حق زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
 های های گریه شبانه است
ای ستاره بورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است
لاله های سرخ دوستی فسرده است
غنچه های نورس امید
لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
سر به خک غم سپرده است
 ای ستاره باورت نمیشود
 آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بی کرانه می دمید
دیگر از زمین رمیده است
این سپیده ها سپیده نیست
رنگ چهره زمین پریده است
آن شقایق شفق که میشکفت
عصر ها میان موج نور
دامن از زمین کشیده است
سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
 بستر عروس ماه بود
پنبه های داغ های کهنه است
ای ستاره ای ستاره غریب
 از بشر مگوی و از زمین مپرس
زیر نعره گلوله های آتشین
از صفای گونه های آتشین مپرس
زیر سیلی شکنجه های دردنک
از زوال چهره های نازنین مپرس
 پیش چشم کودکان بی پناه
از نگاه مادران شرمگین مپرس
در جهنمی که از جهان جداست
در جهنمی که پیش دیده خداست
از لهیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس
ای ستاره ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم
پس چرا به داد ما نمیرسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمرسد
بگذریم ازین ترانه های درد
بگذریم ازین فسانه های تلخ
بگذر از من ای ستاره شب گذشت
قصه سیاه مردم زمین
بسته راه خواب ناز تو
میگریزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد
اشک من به دامن تو میچکد
با نسیم دلکش سحر
 چشم خسته تو بسته میشود
بی تو در حصار این شب سیاه
عقده های گریه شبانه ام
 بر گلو شکسته میشود
شب به خیر 

 

فریدون مشیری

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ولتر
 
 فیلسوف فرانسوی (۱۶۹۴ - ۱۷۷۸).

فرانسوا ماری آروئه که بعدها نام ولتر Voltaire را بر خود نهاد به سال۱۶۹۴ در پاریس دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در مدرسه لوئی کبیر به اتمام رسانید و بعد به انجمنی به نام (تمپل) پیوست و سپس به شاگردی یکی از قضات دادگستری فرانسه درآمد. پس از چندی جایزه آکادمی فرانسه به وی تعلق گرفت.

در سال ۱۷۱۵ اشعاری بر ضد فیلیپ دوم از خانواده اورلئان سرود که باعث تبعید وی از فرانسه گشت. پس از چندی مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد ولی دوباره مورد اتهام قرار گرفت و به زندان باستیل فرستاده شد. پس از رهایی از زندان اقبال به ولتر روی آورد و زندگیش قرین آسایش گشت.

ولتر به سال ۱۷۲۳ منظومه‌های «هنریاد» را که درباره سلطنت هانری چهارم بود انتشار داد و در ۱۷۲۴ نمایشنامه‌ای را در پاریس به معرض تماشا گذاشت. در سال ۱۷۲۵ بر اثر پیش‌آمدی مجبور گشت پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان بود که با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا گشت و مقالاتی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی به سال ۱۷۲۹ به پاریس مراجعت کرد و تراژدی بروتوس را نگاشت و در سال ۱۷۴۸ نمایشنامه سمیرامیس را به قصد رقابت با کره‌بیون حریف خود نوشت. در سال ۱۷۷۶ به انتقاد از آثار شکسپیر پرداخت و قطعات ایرن و آگاتوکل در آن زمان نگاشته شده‌است.

از کارهای تحقیقی وی می‌توان تاریخ روسیه و فرهنگ فلسفی و عصر لوئی چهاردهم را نام برد. سایر آثار او عبارت‌اند از مرگ قیصر، دوشیزه اورلئان و کاندید. ولتر در سی‌ام ماه مه ۱۷۷۸ به علت کار و خستگی زیاد بدرود زندگی گفت.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

رباعیات خیام
 
چون درگذرم به باده شوئید مرا             تلقین ز شراب ناب گوئید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا              از خاک در میکده  جوئید مرا

                                                              ****

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا       بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری       صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

***

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا       چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک       نقاش ازل بهر چه آراست مرا

***

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب       جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب       آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

***

آن قصر که جمشید در او جام گرفت       آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر       دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست       بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست       تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

***

اکنون که گل سعادتت پربار است       دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است       دریافتن روز چنین دشوار است

***

امروز ترا دسترس فردا نیست       و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست       کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

***

ای آمده از عالم روحانی تفت       حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای       خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

***

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست       بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند       بس گوهر قیمتی که در سینه تست

***

ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت       ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند      

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

 

"حکیم عمر خیام"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

کوچه
 

بی تو مهتاب شدم باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خللوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به سنگ زدی من رمیدم نه گسستم
بازگفتم که نتو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامناندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 

"فریدون مشیری"


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از مشاهیر جهان
آنانکه ميخواهند خوب زندگي کنند بايد به حقيقت نزديک شوند,زيرا پس از نيل بمقام حقيقت يابي است که دست از غم و اندوه دنيا بر ميدارند

افلاطون

آنجا که حقيقت نباشد همه چيز پست و زشت و مبتذل است

سقراط

آنچه هستي باش

نيچه

آنچه هستيد شما را بهتر معرفي ميکند تا آنچه ميگوييد

امرسون

انسانيت نيازمند حقيقت است

بيکن

چون حقيقت را شناختي از آن پيروي کن

حکمت چين هندو

حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو کن

ولتر

حقيقت را با بيطرفي و با روحي آزاد از هرگونه تعسب جستجو کنيد

دکارت

خورشيد صفت و با همه کس يک رو باش

بايزيد بسطامي

حقايق را بگوييد و مردم را آگاه سازيد و مطمن باشيد که کشته خواهيد شد

ولتر

فحش دليل آن کساني است که حق ندارند

روسو

کسانيکه حقيقت را درک کرده اند با افرادي که حقيقت را دوست دارند برابر نيستند

کنفوسيوس

هميشه حق را بدون بيم بيان کن و شيطان را خجل ساز

شکسپير

هيچ چيز زيبا نيس مگر حقيقت

بوالو

يا چنان نماي که هستي يا چنان باش که مينمايي

بايزيد بسطامي

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

در وصف زن
اگر زن نبود نوابغ جهان را که پرورش ميداد؟

ناپلئون

تمدن نتيجه نفود زنان پارسا است

امرسون

حساسيت,عشق,تحمل و فداکاري زندگي زن را تشکيل ميدهد

بالزاک

در دنيا تنها دو چيز زيباست,زن و گل

مالرب

در آغاز هر کار مهم زن وجود دارد

لا مارتين

زن از زيباترين و عزيزترين موجودات جهان است

کنفوسيوس

زن کودکي است که با اندک تبسم خندان و با کمترين بي مهري گريان ميشود

هرود

مردان آفريننده کارهاي مهم هستند و زنان آفريننده مردان

رومن رولان

يک زن کامل کسي است که بداند چگونه فرمانروايي کند

ويگتور هوگو


                     زن خوب فرمانبر پارسا            کند مرد درويش را پادشا

                                                      سعدي

 
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

مرد سال 1952

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... "

محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد. ..

ادامه مطلب در لینک زیر:

http://ramiblue22.blogfa.com/post-103.aspx

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

عشق

پيوند عشق حقيقي حتي به مرگ گسيخته نميشود چه رسد به دوري

ولتر

چه بسا دردهاي درمان ناپذير را که عشق درمان کرده است

فريدون سنجري

در عشق پيروز کسي است که پاي به فرار مي نهد

ناپلئون

عشق وقتي به حرف عقل گوش ميدهد که رفته باشد

فرانسوا زماگان

عشق تنها مرضي است که بيمار از آن لذت ميبرد

افلاطون


عشق غالبا يکنوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

شکسپير

عشق قويترين سپاه است زيرا در يک لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله ميکند

ولتر

عشق وقتي به سراغ پيران ميرود آنها را جوان ميکند

برنارد شاو

عشق حواس را از ديدن عيوب منع ميکند

ارسطو

عشق بلائيست که همه خواستارش هستند


افلاطون

عشق روح را توانا تر ميسازد و انسان را زنده دل نگه ميدارد

توماس مان

کسانيکه در عشق تظاهر ميکنند زودتر از عشاق حقيقي به مقصد ميرسند

لانکلوس

وقتي موضوع عشق در کار است پاي عقل ميلنگد

موريس مترلينگ

وقتي که بخواهيم درباره عشق منطقي فکر کنيم,عشق واقعيت خود را از دست ميدهد

اسپينوزا

هيچ شکنجه اي بدتر از اين نيست که انسان نه عشق بورزد و نه عشق نثار او شود

کامل موکليير

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پادشاهی پوراندخت برگرفته از کتاب مقدس شاهنامه فردوسی
یکی دختری بود پوران بنامبران تخت شاهیش بنشاندندچنین گفت پس دخت پوران که منکسی راکه درویش باشد ز گنجمبادا ز گیتی کسی مستمندز کشور کنم دور بدخواه رانشانی ز پیروز خسرو بجستخبر چون به نزدیک پوران رسیدببردند پیروز راپیش اویز کاری که کردی بیابی جزامکافات یابی ز کرده کنونز آخر هم آنگه یکی کره خواستببستش بران باره بر همچوسنگچنان کره​ی تیز نادیده زینسواران به میدان فرستاد چندکه تا کره او را همی​تاختیزدی هر زمان خویشتن بر زمینچنین تا برو بر بدرید چرمسرانجام جانش به خواری به دادهمی​داشت این زن جهان را به مهرچو شش ماه بگذشت بر کار اویبه یک هفته بیمار گشت و بمردچنین است آیین چرخ روان چو زن شاه شد کارها گشت خامبزرگان برو گوهر افشاندندنخواهم پراگندن انجمنتوانگر کنم تانماند به رنجکه از درد او بر من آید گزندبر آیین شاهان کنم گاه رابیاورد ناگاه مردی درستز لشکر بسی نامور برگزیدبدو گفت کای بد تن کینه جویچنانچون بود در خور ناسزابرانم ز گردن تو را جوی خونبه زین اندرون نوز نابوده راستفگنده به گردن درون پالهنگبه میدان کشید آن خداوند کینبه فتراک بر گرد کرده کمندزمان تا زمانش بینداختیبران کره بربود چند آفرینهمی​رفت خون از برش نرم نرمچرا جویی از کار بیداد دادنجست از بر خاک باد سپهرببد ناگهان کژ پرگار اویابا خویشتن نام نیکی ببردتوانا بهرکار و ما ناتوان
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ژان ژاک روسو
ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau) (١٧١٢ -۱۷۷۸ )

 متفکر سوئیسی، در سدهٔ هجدهم و اوج دورهٔ روشنگری اروپا می‌زیست.

اندیشه‌های او در زمینه‌های سیاسی، ادبی و تربیتی، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاریس عمر سپری کرد، به عنوان یکی از راهگشایان آرمانهای انقلاب کبیر فرانسه قابل انکار نیست. اگر چه روسو، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از این مفهوم تنها می‌توان به معنایی ویژه و محدود سخن به میان آورد. در مجموع باید گفت که وی رادیکال تر از هابس و جان لاک و شارل دو مونتسکیو می‌اندیشید. شاید به همین دلیل است که برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، وی را اساسا" در تداوم سنت فکری عصر روشنگری نمی‌دانند، بلکه اندیشهٔ او را بیشتر در نقد فلسفهٔ روشنگری ارزیابی می‌کنند. برای روسو، صرفنظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرفنظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. روسو تلاش می‌کند، نوعی هماهنگی میان آزادی فردی و جمعی ایجاد نماید. وی این کار را در اثر معروف خود «قرارداد اجتماعی» که در سال ۱۷۶۲ میلادی نوشته شد، انجام می‌‌دهد. یکی دیگر از کتاب های مهم روسو به نام امیل در زمینه تربیت کودکان است.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

هنری اسپنسر مور
هنری اسپنسر مور (۳۰ ژوئیه ۱۸۹۸ - ۳۱ اوت ۱۹۸۶)

 از هنرمندان و تندیسگران  انگلیسی بود.وی در خانواده‌ای تهیدست و معدنکار در شهر کسلفورد منطقه یورکشایر بدنیا آمد. مور شهرت خود را مدیون تندیس‌های تراش‌خورده مرمر و برنز ریخته‌گری‌شده است که معمولاً در اندازه‌های بزرگ و موضوعات انتزاعی ساخته شده‌اند. مور در ایجاد روند نوگرایی در هنر بریتانیا فرد مؤثری بوده است

مور در کنار آثار خاق شدهء خود

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت


"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

گذشته هاي پرتب و تاب
 
گردآوري گذشته هاي پرتب و تاب
در قاب کهنهء خاطره ها باور تلخي ديروز نيست
بهانهءباروري فرداست
به استقبال شب رفتن است براي پيدا کردن مهتاب
و زمان را به قضاوت روزها نشاندن
ديدن تاريکي است گاهي آنقدر نزديک
که تسخيرت کند و تجربهء آفتاب آنقدر واقعي
که حتي انجماد موروثي نياکانت را ذوب کند
به هر حال قصه را بايد به آخر رساند

حميد رضا شعله

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

جنبش فمینیست در ایران
 

گسترش نیروی امپریالیسم، دستیابی و چشم داشت اروپائیان به کشورهای خاورمیانه اینگونه افکار آزادخواهی به کشورهای مسلمان راه یافت. فرمانروایان، روشنفکران، پیشوایان مذهبی و نویسندگان کوشیدند تا بتوانند این جنبش را به گونه ای با فرهنگ و باورهای مذهبی این کشورها آمیزش دهند. روشن است که چالش این پیش تازان برای رسیدن به خواسته هایشان، با در نظر گرفتن زمینه فرهنگی، آداب و سنن اجتماعی این کشورها چندان آسان نبود. نوشتارها و قانونهای نوین آنها رد و نقد می شد وخود مورد نکوهش مخالفان و دگر اندیشان قرار می گرفتند. نخستین نوشتار در مورد حقوق زنان مسلمان در کشور مصر به چاپ رسید، در این راستا جرجی زیدان می نویسد:
«... تا آنجا که ما می دانیم نخستین کسی که راجع به زنان مسلمان و حقوق آنها مقالاتی انتشار داد، مرحوم «شیخ احمد فارس الشد باق» است که در مجله «الجوانب» چاپ استانبول مطالب مفصلی منتشر ساخت. پس از وی نیز بعضیها مطالب مختصری نوشتند و سرانجام «قاسم بک امین» در اواخر قرن نوزدهم کتاب مشهور «تحریر المراة» را تألیف و منتشر نمود و حق مطلب را از هر جهت ،ادا کرد به قسمی که برای هیچکس جای سؤال و جواب باقی نماند»

پس از چندی با رفت و آمد و نزدیکی به کشورهای اروپائی ، افکار آزادیخواهای زنان به کشورها و اجتماعات مسلمان کم و بیش راه پیدا کرد و پذیرفته شد. نویسندگان با انتشار مقالاتی درباره فمینیسم و آزادی زنان پرداختند. برای نمونه جمال الدین اسد آبادی، محمد عبده، رشید رصا قاسم بک امین، و خانم ملک حفنی نظیف را می توان از پیش تازان جنبش فمینیسم در مصر خواند. در برهه ای پایانی سده نوزدهم چهره ای دیگر به نام جمال الدین افغانی وارد میدان شد و نوشتارهای او در دگرگونی افکار اجتماعی در ترکیه، مصر و ایران بسیار مؤثر افتاد. سرانجام شیخ محمد عبده از شاگردان جمال الدین در مجله «المنار» به انتشار مقالاتی درباره نیاز آموزش و تربیت دختران در کشورهای مسلمان پرداخت. او نوشت:«هرگز اسلام با آموزش و پرورش و تربیت دختران مخالفتی نداشته و در این راستا، به آنها کمتر از پسران ارج ننهاده وزن و مرد همانند هم به فراگیری علم و دانش نیازمندند.»2
بر این پایه ، با روی کارآمدن سعید زوقلول در مصر، آتاترک در ترکیه و رضا شاه در ایران، دگرگونیهایی درزندگی اجتماعی به وجود آمد. در ایران رضا شاه، با پی گیری از الگوی آزادخواهانه آتا ترک، به زنان ایرانی آزادی نسبی داد. با گشایش دانشگاه تهران، زنها توانستند از آموزش عالی برخوردار شده و به کارهای اجتماعی بپردازند. با قوانین نوین، زنها توانستند از حقوق و مزایای بیشتری بهره مند شوند. با قانون نوین زناشوئی دختران جوانتر از پانزده سالگی حق ازدواج نداشتند. به خانه وخانواده حرمت بیشتری گذاشته شده زیرا مهره ای نخستین هر اجتماعی خانواده است.

رازی می نویسد:«...قوانین سودمند برای حفظ اساس خانواده وضع نموده اند و موضوع مهمی که در مد نظر گرفته شده است حفظ حقوق زنهاست. در ابتدا در سال 1310 قانونی راجع به ازدواج به تصویب رسید و دستور تأسیس دفاتر ازدواج و طلاق داده شد. مزاوجت با کسی که هنوز استعداد جسمانی برای ازدواج پیدا نکرده، ممنوع گردید و مرد مکلف است در موقع ازدواج به زن و عاقد اطلاع دهد که زن دیگری دارد یا خیر... مقررات نافعی در خصوص سوء رفتار شوهر و در مواردیکه اقامت در منزل شوهر برای زن موجب ضرر بدنی یا مالی باشد وضع گردید.
قانون مدتی مصوب 14-1313 دارای فصلهای معینی است راجع به خواستگاری، قابلیت سنی برای ازدواج، موانع نکاح، مهریه،...طلاق، عده و غیره...قانون مدنی ایران به حفظ حقوق زوجین ،وظایف آنها را نسبت به یکدیگر و اولاد معین کرده است.»3
پیش از این قوانین دختران در سن نه سالگی زناشوئی می کردند و پیوند زناشوئی آنها در دفتر رسمی دولتی نوشته و نگهداری نمی شد. مردهرگاه که اراده می کرد می توانست از همسر خود بدون اجازه او جدا شود و سرپرستی فرزندان را به عده گیرد. با قوانین نوین زناشوئی، زنها توانستند به حقوق نسبی اجتماعی خود در این بخش مهم از زندگی خود دست یابند.گرچه برای رسیدن به هدف هنوز راه درازی در پیش داست. او در زیر سایه و پوشش مرد بود و همچنان زمانهای گذشته در انتخاب همسر رأی پدر و برادر بسیار مهم بود.
انگیزه دیگر رضا شاه، تغییر لباس شهروندان بود که در مورد زنان در تاریخ 17 دی ماه 1314 همسر و دختران شاه در حالیکه مانتویی بلند بر تن وکلاهی به سر داشتند، شاه را در دانشسرای عالی برای سخنرانی همراهی کردند. این اولین بار بود که زن ایرانی بدون چادر از خانه خارج می شد و از آن پس استفاده از چادر وپوشش روی موی زنان جلوگیری شد. این دگرگونی در لباس زنان با واکنش سخت برخی از شهروندان روبرو گردید.
کم و بیش زنها در انتخاب لباس آزاد بودند. بی حجاب و با حجاب در خیابانها و اجتماع دیده می شدند. با انقلاب اسلامی در سال 1357 بار دیگر پوشش موی و چادر، برای زنان در هر مقام، دین و آئین امری رسمی و شایسته شد.


با اینمه صدا و نوای فمینسم در اروپا و کشورهای غربی، زنهای ایرانی هنوز نتوانستند به حقوق اجتماعی برابر با مرد برسند و جنبش فمینیسم در موقعیت اجتماعی زنان نقش چشم گیری نداشته. سخن آخر اینکه،با افزایش جمعیت، رشد اقتصادی و فرهنگی در کشور، خواه ناخواه، زنان بیشتر و بیشتر به کمک مردان خواهند رفت. برای این همیاری،نیاز روز افزون زنانی به آموزش و پرورش در هر رشته از دانش و علم، آنها را به بازار کار و به حقوق اجتماعی برابر با مرد خواهد کشاند.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

در همين حوالي مردي زندگي ...


روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار نيست" و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد.
پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگري توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد كجا مي روي؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت كار مي كردند.
يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد بود، در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"
مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري بس تواناست!"
شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختي بيدار باز گشت...

به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني، از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."
مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه چيز برايم جفت و جور كرده است!"
و رفت...

سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري ديگر سر درد نخواهي داشت!"
شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد، مرد بيدار بخت قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد.

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

قصه‌ي تقدير
ديوانگي است قصه‌ي تقدير و بخت نيست
از نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست

در آسمان علم، عمل برترين پر است
در كشور وجود هنر بهترين غناست

ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاست

** پروين اعتصامي**
 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

گذشته هاي پرتب و تاب
گردآوري گذشته هاي پرتب و تاب
در قاب کهنهء خاطره ها باور تلخي ديروز نيست
بهانهءباروري فرداست
به استقبال شب رفتن است براي پيدا کردن مهتاب
و زمان را به قضاوت روزها نشاندن
ديدن تاريکي است گاهي آنقدر نزديک
که تسخيرت کند و تجربهء آفتاب آنقدر واقعي
که حتي انجماد موروثي نياکانت را ذوب کند
به هر حال قصه را بايد به آخر رساند

حميد رضا شعله

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

طعم گس اندوه
(نشانه )
                          وقتي
                                خاک و خاره سنگ                
                   اشکهايم را انکار مي کنند
      رد سوختهء عشق بر گونه هايم
                                        پيداست!

                                  ***********
         ( ماه تمام)
                              رفتي
                                    ودلم به تاراج غمت
                                    ويرانه مانده
                                    تمام فرصت دلداگي 
                                   بر باد رفته
                              تو که مهر مدام ظلمت قلبم نماندي
                                           کنون ماه تمام آسمان غربتم باش.
                                  

                                    ***********
( هديه )

                  جفا کردي
                       و سادگي قلب کودکانه ام
                      سياهي دل سنگت را
                        باور نکرد
                                آتشي اين گونه پر شرر
                                    ارزاني قلب پر نيرنگت باد!


                               ************

( اندوه بي پايان )


          حتي آسمان هم                                                 

                  از قصه هاي غصه ام تاريک گشته است
                                          شعلهء جان مرا
                     خاکستر اندوه بر باد داده است
                        تنهاي تنها با سکوتي تلخ
                            مانده ام از پاي و صدها راه
                                  منتظر تا رهروي پاينده و پويا
                             در سردي کوچه هاي تنگ پر نيرنگ
                             آوازهاي روشن خورشيد را
                             از نو سر دهد

 برگرفته از کتاب زيباي : طعم گس اندوه    
          حميد رضا شعله

 

 


 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  |