Pls Visit This Up Link. This is Ramin Mashouri Link
ُThanks In Advance From Cherry My Dearest Friend
اي مادر تو مانند ستارهء مقدس در آسمان ابديت ثابت و درخشان خواهي ماند.
ايمرمان
اين يک قائده کلي است که همهء مردان برجسته عوامل برتري خود را از مادرانشان به ارث ميبرند
ميشله
پسران لنگرگاه زندگي مادرانند
سوفوکل
تار و پود روح مادر را از مهرباني بافته اند
امرسون
تنها زني که آزار نميرساند مادر است
نيچه
در هر جا نيک و بد اعمال کودک مربوط به مادر است
ناپلئون
در لبها و قلوب کودکان نام مادر بمنزلهء نام خداست
ويکتور هوگو
سرنوشت آينده يک کودک هميشه کار مادر است
ناپلئون
کمال زن در مادري است و زني که مادر نيست موجود ناقصي است
بالزاک
مادر شاهکار طبيعت است
گوته
مادر شدن محلهء کمال زن است
الکساندر دوما
مادر مهربان هروقت دفتر عمر را با انگشتهاي خاطرات ورق ميزنم و دورتر ميشوم اسم ترا
بيشتر مي بينم و حتي جائي ميرسم که سواي نام تو چيز ديگر نيست
آناتول فرانس
مادر با دستي گهواره و با دستي ديگر جهان را تکان ميدهد.
ناپلئون
مادر يگانه موجودي است که حقيقت عشق پاک را ميشناسد
بالزاک
مادر آهنرباي قلب و ستارهء قطبي چشم کودک است
ژرژ هربرت
من از عشق بدم مي آيد ,براي اينکه يکبار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم
مارک تواين
هيچگاه در زندگي نميتوانيد بهتر ,عميق تر ,بي پيرايه تر و واقعي تر از محبت مادر خود بيابيد
بالزاک
يک مادر خوب به صد استاد و آموزگار برتري دارد
ژرژ هربرت
مادر سازندهء جهان و تابلوي آفريدگار است
بتهوون
نيکي و سود خويش را در زيان ديگر کسان مخواه
زردشت
اجر نيکي شما در عمل نيک شما مستور است
سيسرون
اعتراف کردار بد آغاز انجام کردار نيک است
اوگستين
امروز آنچه که ميتواني به بهترين وجه انجام بده باشد که فردا بتوان بهتر کار کرد
نيوتن
انسان نميتواند به همه نيکي کند اما ميتواند نيکي را به همه نشان دهد
رولن
بدي هاي ما در روزگار به يادگار ميماند و خوبي هايمان با ما وارد قبر ميشود
شکسپير
بزرگترين لذت ها ,لذت نيکي است
سوواژ
بهترين طريق براي جلب نيکي ,رفع بدي است
ولتر
بهترين وسيله براي جلب محبت ديگران ,نيکي دربارهء آنها است
روسو
بهترين انسان کسي است که در حق همه نيکي کند
کنفوسيوس
تو نيکي را از دست مده ,ديگران هم خوب خواهند شد.وجود نيکان همچون باد است و
بدان همچون گياه ,هرجا که باد بوزد گياه به ناچار سر فرود ميآورد
کنفوسيوس
چون کاميابي رو کندهمه خوبند و چون ناکامي سر رسد همه بد
افلاطون
در مقابل همه چيز ميتوان مقاومت کرد جز نيکي و خوبي
روسو
کسيکه مايل است خير ديگران را تامين کند خير خودش را هم تامين کرده است
کنفوسيوس
مقدس ترين وظيفهء آدمي نيکي است علي الخصوص به کسانيکه از آنان روزي بدي ديده است
فرانکلين
مرديکه خصلت نيک دارد هرگز تنها نمي ماند ,زيرا هميشه دوستاني براي خود پيدا ميکند
کنفوسيوس
نيکي همه چيز را مغلوب ميکند ولي خودش هرگز مغلوب نميشود
تولستوي
نيکي چيزي است که بيش از هر چيز مردم را خلع سلاح ميکند
لاکوردر
نيک بودن کافي نيست بايد آنرا نمايان ساخت
استاهل
هيچ چيز با نيکي قابل مقايسه نيست ,هيچکس را از وصول به نيکي مانع نشويد
بودا
يار نيک را در روز بد بايد شناخت
تولستوي
هريک از شما بايد در کردار نيک بديگري سبقت جويد و از اينرو زندگي خود را خوش و خرم سازد
زردشت

ای ستاره ها ، که از جهان دور
! چشمتان به چشم بی فروغ ماست
نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟
در میان آبی زلال آسمان
موج دود و خون و آشتی ندیده اید؟
،این غبار محنتی که در دل فضاست
،این دیار وحشتی که در فضا رهاست
،این سرای ظلمتی که آشیان ماست
!در پی تباهی شماست
گوش تان اگر به ناله ی من آشناست
،از سفینه ای که می رود به سوی ماه
از مسافری که می رسد ز گرد راه ؛
!از زمین فتنه گر حذر کنید
پای این بشر اگر به آسمان رسد
!روزگارتان چو روزگار ما سیا ست
!ای ستاره که پیش دیده ی منی
باورت نمیشود که : در زمین
، به هرکه میرسی هرکجا
خنجری میان مشت خود نهفته است
پشت هر شکوفه تبسمی
!خار جانگزای حیله ای شکفته است
،آنکه با تو میزند صلای مهر
.جز به فکر غارت دل تو نیست
،گر چراغ روشنی به راه تست
!چشم گرگ جاودان گرسنه ای ایست
ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است
. عشق مان دروغ جاودانه است
در زمین زبان حق بریده اند
. حق ، زبان تازیانه است
وانکه با تو صادقانه درد دل کند
!های های گریه ی شبانه است
:ای ستاره ، باورت نمی شود
درمیان باغ بی ترانه زمین
.ساقه های سبز آشتی شکسته است
.لاله ها ی سرخ دوستی فسرده است
،غنچه های نورس امید
.لب به خنده وانکرده مرده است
پرچم بلند سرو راستی
!سر به خاک غم سپرده است
:ای ستاره ، باورت نمی شود
آن سپیده دم که با صفا و ناز
در فضای بیکرانه می دمید
.دیگر از زمین رمیده است
:این سپیده ها سپیده نیست
!رنگ چهره ی زمین پریده است
آن شقایق شفق ، که می شکفت
،عصرها میان موج نور
.دامن از زمین کشیده است
،سرخی و کبودی افق
قلب مردم به خاک و خون تپیده است
دود و آتش به آسمان رسیده است
ابرهای روشنی که چون حریر
بستر عروس ماه بود
.پنبه های داغ های کهنه است
!ای ستاره ، ای ستاره غریب
.از بشر مگوی و از زمین مپرس
،زیر نعره گلوله های آتشین
.از صفای گونه های آتشین مپرس
،زیر سیلی شکنجه های دردناک
.از زوال چهره های نازنین مپرس.
،پیش چشم کودکان بی پناه
. از نگاه مادران شرمگین مپرس
،در جهنمی که از جهان جداست
!در جهنمی که پیش دیده خداست
از لعیب کوره ها و کوه نعش ها
از غریو زنده ها میان شعله ها
!بیش از این مپرس
.بیش از این مپرس
!ای ستاره.ای ستاره غریب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم؟
پس چرا به داد ما نمیرسد؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمیرسد؟
،بگذریم ازین ترانه های درد
،بگذریم ازین فسانه های تلخ
،بگذر از من ای ستاره شب گذشت
،قصه سیاه مردم زمین
.بسته راه خواب ناز تو
می گریزد از فغان سرد من
!گوش از ترانه بی نیاز تو
ای که دست من به دامنت نمی رسد ؛
!اشک من به دامن تو می چکد
،باه نسیم دلکش سحر
چشم خسته تو بسته می شود
،بی تو ، در حصار این شب سیاه
،عقیده های گریه شبانه ام
....درگلو شکسته می شود
اگر زندگي را آسان بگيري ,عمرت بخوشي خواهد گذشت
عزيز نسين
بدون تعقيب هدفي معيين زندگي لذتي ندارد
کولاني
تحمل زندگي سخت است ولي نبايد چنين وضعي را اقرار کرد
نيچه
در زندگي ثروت واقعي مهرباني و بينوايي حقيقي خودخواهي است
وينه
آزادي واقعي فقط در عالم خيال وجود دارد
شيللر
تواضع , نردبان بزرگي و بلندي است
شکسپير
ما خواستاريم از زمره کساني باشيم که بشر را به شاهراه راستي راهنمايي ميکنند
زردشت
زن از زيباترين و عزيزترين موجودات جهان است
کنفسيوس
سخن گفتن يک نوع احتياج است ولي گوش دادن هنر است
گوته
در دنيا دو چيز زيباست :زن و گل
ملرب
در آغاز هر کار مهم يک زن وجود دارد
؟
مرد آزاده پيوسته ميکوشد در گفتار خود آهسته و در کردار خود تند و سريع باشد
کنفسيوس
بيشتر سختيهاي زندگي در ايست که ميکوشيم از حقيقت آن بگريزيم
؟
يک زن کامل کسي است که بداند چگونه فرمانروايي کند
ويکتور هوگو
يک زن خوب چيزي جز شوهر نميخواهد ولي وقتي که به او رسيد همه چيز ميخواهد
شکسپير
فشار زياد بروي اخلاقيات جامعه خود به ايجاد فساد اجتماعي مي انجامد
اسپينوزا
کساني که مخالف آزادي ديگرانند خود لياقت آزادي را ندارند
آبراهام لينکلن
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.
زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.
بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم، موفقیت، یا شكست، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه میدهد. تصویر ذهنی شما میتواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، میتواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، میتواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب میكنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلاییترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیتها، نه خیالات واهی، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد. مواظب خودتان و روحتان و اندیشههای قشنگتان باشید. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبهروی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
"فروغ فرخزاد"
عاقل در اول انجام میدهد همان کاری را که نادان در آخر انجام میدهد.
مثل هندی
یک روز عاقل به یک عمر احمق می ارزد
مثل تازی
جهالت از علم ناقص بهتر است
مثل لاتین
در غیاب دشمن هم نباید حرف زد
مثل یونانی
آسانترین راه برای ازبین بردن افتخارات خودستایی است
مثل ایرانی
آتش را نمیتوان با آتش خاموش کرد
مثل یونانی
هرگز منشین بر جای مردی که میتواند به تو بگوید برخیز
مثل تازی
فقر بدترین نگهبان عفت است
مثل فرانسوی
قرض خورهء عمر است
مثل ایتالیایی
در عشق سکوت بهتر از نطق و بیان ادای مقصود می نماید
مثل ژاپنی
احمق و پولش بزودی از هم جدا میشوند
مثل آمریکایی
نبودن آزادی از زیادیش بهتر است
مثل روسی
چشم به جاهاییکه نمیخواهد میرود اما اختیار در دست توست
مثل آفریقایی
دختری که مردان را مسخره میکند لیاقتش اینست که تا آخر عمر دختر بماند.
مثل یونانی
داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت است
مثل لهستانی
ازدواج زودش اشتباه بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است
مثل فرانسوی
با قرض اگر داماد شدی با خنده خدا حافظی کن
مثل آلمانی
از کلمات مانند پول استفاده کن
مثل آلمانی
بدنبال شانس ثروت است و در تعقیب آن نکبت
مثل فرانسوی
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود...
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
تنهای تنهایم ، نمی دانم چه کنم
تو که می گفتی دوستت دارم
پس چرا رهایم کردی و رفتی
با این همه غصه رهایم کردی و رفتی
تو که می گفتی من و تو می مانیم با هم
پس چرا حالا جداییم از هم
دستانم خا لی از احسا س
چشمانم از اشک جاری
چه شبهایی که با چشمان خیس خوابیدم
چه شبهایی که پریشان حال و آشفته بودم
چه شبهایی که از همه عالم و آدم دل بریدم
چه شبهایی که خوشبختی را از خود ربودم
چه شبهایی که با قلب شکسته خوابیدم
چه شبهایی که این دل رنجید و من خاموش میبودم
چه شبهایی که از بیقراری بیخواب بودم
خدایا پس چرا او را گرفتی از من
من که او را دوستش می داشتم
برای جلوگیری از مارکهای ضد اخلاقی به زنان و دختران، پدران و برادران مجبور بودند زنان و دختران را در این گردهمائیها همراهی کنند، فلذا زنان به اجبار در معیت شوهران خود به انجمن میرفتند، زیرا از ورود افراد مجرد یا زنانی که همراهی درجه یک نداشتند کاملاً جلوگیری میشد. ولی به هر جهت و با اعمال همهی مراقبتها و دقت نظرها، باز هم در بعضی موارد، مغرضین حاشیه امنیت زنان را به هم میریختند. انجمن آزادی زنان قبل از هر چیز یک مرکز آموزشی بود که جلسات مخفی آن در باغی دوردست و در اطراف تهران برگزار میگردید. زنان سخنران دربارهی مسائل اجتماعی و سیاسی به بحث مینشستند......
ادامه مطلب

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
شب سلیس است و یکدست و باز
شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
رنه دکارت، فیلسوف، ریاضیدان، و فیزیکدان بزرگ عصر رنسانس در روز ۳۱ ماه مارس ۱۵۹۶ میلادی، در شهرک لاهه از ایالت تورنِ (Touraine) فرانسه متولد شد. مادرش در سیزده ماهگی وی درگذشت، و پدرش قاضی و مستشار پارلمان انگلستان بود.
دکارت در سال ۱۶۰۶ میلادی، هنگامی که پسر ده سالهای بود، وارد مدرسه لافلش (La Fleche) شد. این مدرسه را فرقهای از مسیحیان به نام ژزویتها یا یسوعیان تأسیس کرده بودند و در آن علوم جدید را همراه با تعالیم مسیحیت تدریس میکردند. دکارت طی هشت سال تحصیل در این مدرسه، ادبیات، منطق، اخلاق، ریاضیات و مابعدالطبیعه را فرا گرفت. در سال ۱۶۱۱ میلادی، دکارت در یک جلسه سخنرانی تحت عنوان اکتشاف چند سیاره سرگردان در اطراف مشتری، از اکتشافات گالیله اطلاع حاصل کرد. این سخنرانی در روح او تأثیر فراوان گذاشت.
ادامه مطلب
آتشی ز کاروان ، جدا مانده ،
این نشان ز کاروان به جا مانده
یک جهان شراره ، تنها ،
مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد ،
به سوز خود سازد
سوزد از جفای دوران ،
فتنه و ، بلای توفان
فنای او خواهد ،
به سوی او تازد
من هم ای یاران تنها ماندم ،
آتشی بودم ، برجا ماندم
با این گرمیِ جان ،
در ره مانده حیران
این غم خود به کجا ببرم ؟
با این جان لرزان ،
با این پای لغزان
ره به کجا ز بلا ببرم ؟
می سوزم گر چه با بی پروایی ،
می لرزم بر خود از این تنهایی
من هم ای یاران تنها ماندم ،
آتشی بودم ، برجا ماندم
آتشین خو هستی سوزم ،
شعله جانی بزم افروزم
بی پناهی ، محفل آرا ،
بزم افروزی ، تیره روزم
بخت سبک عنان اگرم همرهی کند ،
چو گرد ره ، به بدرقه ی کاروان روم
سر می کشم چو شعله که برخیزم ای دریغ ،
کو پای قدرتی که پیِ همرمان روم ؟
من هم ای یاران تنها ماندم ،
آتشی بودم ، برجا ماندم
من هم ای یاران تنها ماندم ،
آتشی بودم ، برجا ماندم
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را ترکرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم
"سهراب سپهری"
پيشنهاد ازدواج دادن بي شك يكي از مهمترين و بزرگترين گامهايي ميباشد كه تا به حال برداشته ايد يا اينكه در آينده خواهيد برداشت. شما خواهان آن هـستـيد كه در آن لحظه همه چيز عالي و بـه بـهتـريـن نحو پيش رود و از همه مهمتر كه ميخواهيد پاسخ وي (شخص مورد علاقه تان) مثبت بـاشـد! شما كه در صدد يك پيشنهاد ازدواج موفق هستيد بد نيست ايـن نكـات را هــنگام انجام اين تصميم مد نظر قرار دهيد تا شانس موفقيت شما افزايش يابد :
ادامه مطلب



