تبليغاتX
Persian Boy

I BELIEVE IN HUMANISM

بی تو
غم آبادی به نام زندگانی ساختم بی تو
ز بیم شام تنهایی به غم پرداختی بی تو
به زیر ران ما اسب جوانی بود و شادی ها
رمیدی از من و تنهای تنها تاختم بی تو
عزیزت خواستم تا یوسف کنعان من باشی
ز جان بگذشتم و خود را به چاه انداختم بی تو
پس از آن دوستی ها عاشقی ها آشنایی ها
برای خود در این غمخانه زندان ساختم بی تو
 چنان در خویش می گریم که مژگان هم نمی داند
به لبهایت قسم لبخند را نشناختم بی تو
میان پاکبازان سرابرازم زانکه این هستی
قماری بود و یکسر هستی ام را باختم بی تو

"مهدی سهیلی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

فلسفه
فلسفه مطالعهٔ مسائل کلی و اساسی پیرامون موضوعاتی چون وجود، آگاهی، حقیقت، عدالت، زیبایی، اعتبار، ذهن و زبان است. وجه افتراق فلسفه با راههای دیگر پرداختن به این پرسش‌ها (راههایی نظیر عرفان و اسطوره) رویکرد نقّادانه و معمولاً سامانمند فلسفه و تکیه‌اش بر استدلال‌های عقلانی‌است.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

هستی‌شناسی یا ...
هستی‌شناسی یا وجود‌شناسی (Ontology) شاخه‌ایست از فلسفه که به مطالعهٔ بودن، هستی، یا وجود می‌پردازد. دانش هستی‌شناسی در پی تشخیص و شرح رده‌های بنیادین و ارتباطات آنها در هستی یا عالم وجود برمی‌آید، تا بدین وسیله به تعریف موجودات و انواع آنها درآن چارچوب قادر گردد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از یاد رفته
رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟
چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون می روم به بستر خود می کشد خروش
هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسه های گرم فزون از شمار کو؟
آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو،
رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟

"سیمین بهبهانی"


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ترانه خون عشق
تو رفتی و نفس گرم عاشقان با من
ستاره سوختگانند مهربان با من
به یاد عشق تو تا من ترانه خوان گشتم
جهان و جمله جهان شد ترانه خوان با من
ز بیخ و بن بکند کوه درد و غم این سیل
 چنین که گریه کند چشم آسمان با من
رسد همیشه به فریاد باده نوشان حق
بگفت این سخن آن میر می کشان با من
بساط خویش به جای دگر برم زین شهر
چنین که گشته عسس سخت سرگران با من
شرار شوق تو در دل نمی شود خاموش
هنوز یاد تو این یاد مهربان با من
دلم گرفت از این لحظه های تنهایی
ترحمی کن و بازآ بمان با من
 چه سالها که گذشت و نرفتی از یادم
 هنوز عشق تو این عشق جاودان با من

 " حمید مصدق"
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از منظر مشاهیر
مرد آزاده پيوسته ميکوشد در گفتار خود آهسته و در کردار خود تند و سريع باشد
کنفسيوس

بيشتر سختيهاي زندگي در ايست که ميکوشيم از حقيقت آن بگريزيم
؟
يک زن کامل کسي است که بداند چگونه فرمانروايي کند
ويکتور هوگو

يک زن خوب چيزي جز شوهر نميخواهد ولي وقتي که به او رسيد همه چيز ميخواهد
شکسپير

فشار زياد بروي اخلاقيات جامعه خود به ايجاد فساد اجتماعي مي انجامد
اسپينوزا

کساني که مخالف آزادي ديگرانند خود لياقت آزادي را ندارند
آبراهام لينکلن

زن از زيباترين و عزيزترين موجودات جهان است
کنفسيوس

سخن گفتن يک نوع احتياج است ولي گوش دادن هنر است
گوته

در دنيا دو چيز زيباست :زن و گل
ملرب

در آغاز هر کار مهم يک زن وجود دارد
؟

عموما اشخاصي که زياد ميدانند کم حرف ميزنند و کساني که کم ميدانند زياد حرف ميزنند.
روسو

اگر زندگي را آسان بگيري ,عمرت بخوشي خواهد گذشت
عزيز نسين

بدون تعقيب هدفي معيين زندگي لذتي ندارد
کولاني

تحمل زندگي سخت است ولي نبايد چنين وضعي را اقرار کرد
نيچه

در زندگي ثروت واقعي مهرباني و بينوايي حقيقي خودخواهي است
وينه

آزادي واقعي فقط در عالم خيال وجود دارد
شيللر

تواضع , نردبان بزرگي و بلندي است
شکسپير

ما خواستاريم از زمره کساني باشيم که بشر را به شاهراه راستي راهنمايي ميکنند
زردشت

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

زندگی شاید

همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محله های کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک اینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی می میرد
و کسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

زنده یاد فروغ فرخزاد 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

زیگورات چیست ؟
در میان معابد و بناهای دنیای باستان، زیگورات‌ها(یا زیقورات‌ها) یکی از شگفت‌انگیزترین آثار برجای مانده هستند که در منطقه میان‌رودان یا بین‌النهرین و همچنین در داخل ایران امروزی قرار گرفته اند.

عظمت این ساختمان ها و ساختار معماری آنها، همیشه برای انسان امروزی عجیب و رمزآلود بوده است. فلسفه پیدایش زیگورات‌ها ریشه واژه زیگورات به واژه‌ی "زیقوره" در زبان آکدی(Akkadi)، یکی از زبان‌های بین‌النهرینی باز می‌گردد و به معنای بلند و برافراشته ساختن است. زیگورات‌ها، ساختمان‌ها و معابد پلکانی شکلی هستند که مانند هرم، هر طبقه‌ی بالایی نسبت به طبقه پایین‌تر از خود مساحت کمتری دارد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

زرتشت
در اوستا زَرَثوشْتَرَ به تعبیری به معنی «دارنده روشنایی زرین‌رنگ» و به تعبیری دیگر «دارنده شتر زردفام» و سرانجام به معنای «ستاره زرین» است. بیشتر از ده شکل برای نام زرتشت در زبان فارسی موجود است. زارتشت، زارهشت، زرادشت، زارهوشت، زردهشت، زراتشت، زرادشت، زرتهشت، زرهتشت، زره‌دست و زره‌هشت از این قبیل است ولی او خود را در گاتها زرتشتر می‌نامد.

از بیشتر از دو هزار سال پیش تا به امروز، معانی بسیاری برای واژه زرتشت گفته‌اند.آنچه که مشخص است این است که این نام مرکب است از دو جزء «زرت» و «اشترا» هرچند که در سر زرت اختلاف بسیار است.البته بیش‌تر تاریخ شناسان معتقدند زرد و زرین و پس از آن پیر و خشمگین معانی نزدیک تری هستند. کلمه زرد در خود اوستا «زیریت» است.البته «زرات» به معنی پیر آمده‌است ولی این‌که چرا در ترکیب با اشترا تبدیل به «زرت» شد باعث اختلاف نظر شده‌است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم 
 

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

استقلال
دوستای عزیزم از اونجایی که من مدت زیادی طرفدار تیم تاج (استقلال) هستم و چند سالی هم در رده های مختلف بازی کردم به این نتیجه رسیدم که گاهی وقتها هم از تیم محبوبم بنویسم.

دیروز هم برای دیدن بازی به استادیوم رفتم که با بردی که داشتیم خودمون رو توی صدر جدول اثبات کردیم.یک بار دیگه به همه ثابت کردیم در ایران بهترین هستیم.صحنهء گلها رو هم برای دانلود دوستای گلم میذارم .

گل اول استقلال توسط عباسفرد

گل دوم استقلال توسط مجیدی

تک گل صبای قم توسط حقی پور

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آن روزها

آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سفر به خیر
به کجا چنین شتابان ؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان ؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را!

"شفیعی کدکنی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

هديه‌اي پرازمحبت
يه روز يه دختر کوچولو کنار يک کليساي کوچک محلي ايستاده بود؛ دخترک قبلا يک بار آن کليسا را ترک کرده بود

چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوي کشيش رد شد، با گريه و هق هق گفت: "من نميتونم به کانون شادي بيام!"

کشيش با نگاه کردن به لباس هاي پاره پوره، کهنه و کثيف او تقريباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را

گرفت و به داخل برد و جايي براي نشستن او در کلاس کانون شادي پيدا کرد.

دخترک از اينکه براي او جا پيدا شده بود بي اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هايي که جايي براي

پرستيدن خداوند عيسي نداشتند فکر مي کرد..

چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقيرانه اجاره اي که داشتند، فوت کرد. والدين او با همان کشيش

خوش قلب و مهرباني که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهاي نهايي و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حيني که داشتند بدن کوچکش را جا به جا مي کردند، يک کيف پول قرمز چروکيده و رنگ و رو رفته پيدا کردند

که به نظر مي رسيد دخترک آن را از آشغال هاي دور ريخته شده پيدا کرده باشد.

داخل کيف 57سنت پول و يک کاغذ وجود داشت که روي آن با يک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "اين پول براي

کمک به کليساي کوچکمان است براي اينکه کمي بزرگ تر شود تا بچه هاي بيش تري بتوانند به کانون شادي بيايند."

اين پول تمام مبلغي بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هديه اي پر از محبت براي کليسا جمع کند.

وقتي که کشيش با چشم هاي پر از اشک نوشته را خواند، فهميد که بايد چه کند؛ پس نامه و کيف پول را برداشت و

به سرعت سمت کليسا رفت و پشت منبر ايستاد و قصه فداکاري و از خود گذشتگي آن دختر را تعريف کرد.

او احساسهاي مردم کليسا را برانگيخت تا مشغول شوند و پول کافي فراهم کنند تا بتوانند کليسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اينجا تمام نشد ... 
 
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سلام من بارونم دوست تو

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.'
جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جيني پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.'
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.'
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما هديه بده.
به نظرت خدا مهربون نيست ؟!
اين مسأله باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بوديم بيشتر فکر کنيم.
باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتيم که به ظاهر از دست داده بوديم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو به ما داده.
ياد مسائلي افتادم که يه زماني محکم بهشون چسبيده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتي اونها رو خواسته يا ناخواسته رها کردم خداوند چيزي خيلي بهتر رو بهم داد که دنيام رو تغيير داد.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

تفاوت من و رئیسم

 

 

وقتی من یك كاری را دیر تمام می‌كنم، من كند هستم.
وقتی رئیسم كار را طول دهد، او دقیق و كامل است.

وقتی من كاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتی رئیسم كاری را انجام ندهد، او مشغول است.

وقتی كاری را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتی رئیسم این كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.

وقتی من سعی در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتی رئیسم، رئیسش را راضی نگاه دارد، او همكاری می‌كند.

وقتی من اشتباهی كنم، من نادان هستم.
وقتی رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.

وقتی من در محل كارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.
وقتی رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

وقتی یك روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.
وقتی رئیسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتماً خیلی بیمار است.

وقتی من مرخصی بخواهم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتی رئیسم به مرخصی برود، باید می‌رفت چون خیلی كار كرده است.

وقتی من كار خوبی انجام می‌دهم، رئیسم هرگز به خاطر نمی‌آورد.
وقتی من كار اشتباهی انجام دهم، رئیسم هرگز فراموش نمی‌كند.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

من خدای تازه می خواهم ( یاغی)
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ .
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز .

بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است .
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم .
من سرودی تازه خواهم خواند ، که گوش کسی نشنیده باشد .
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم .

قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد .
سینه ام با هر نفس یک شوق ، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن،قرن ها او را پرستیدن،نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم .

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم

یاغیم من ، یاغیم من ، گو بگیرندم ، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
من از این پس یاغیم ، من یاغیم، من یاغیم دیگر...
 
"هوشنگ شفا"
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

اندر احوال ما...
آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

 آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

درکشورما وضع چنین است بدانید

 

آنکس که بداند و بداند که بداند

باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند

با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند

برپست ریاست ابدالدهر بماند

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

غمی غمناک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

طعم گس اندوه
نشانه )
                          وقتي
                                خاک و خاره سنگ                
                   اشکهايم را انکار مي کنند
      رد سوختهء عشق بر گونه هايم
                                        پيداست!

                                  ***********
         ( ماه تمام)
                              رفتي
                                    ودلم به تاراج غمت
                                    ويرانه مانده
                                    تمام فرصت دلداگي 
                                   بر باد رفته
                              تو که مهر مدام ظلمت قلبم نماندي
                                           کنون ماه تمام آسمان غربتم باش.
                                  

                                    ***********
( هديه )

                  جفا کردي
                       و سادگي قلب کودکانه ام
                      سياهي دل سنگت را
                        باور نکرد
                                آتشي اين گونه پر شرر
                                    ارزاني قلب پر نيرنگت باد!


                               ************

( اندوه بي پايان )


          حتي آسمان هم                                                 

                  از قصه هاي غصه ام تاريک گشته است
                                          شعلهء جان مرا
                     خاکستر اندوه بر باد داده است
                        تنهاي تنها با سکوتي تلخ
                            مانده ام از پاي و صدها راه
                                  منتظر تا رهروي پاينده و پويا
                             در سردي کوچه هاي تنگ پر نيرنگ
                             آوازهاي روشن خورشيد را
                             از نو سر دهد

 برگرفته از کتاب زيباي : طعم گس اندوه    
          حميد رضا شعله

 

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

داريوش بزرگ
من دوست دوستان خود بوده ام . من بهترين سوارکار - ماهرترين تير انداز و پادشاه شکارگر بودم
داريوش بزرگ
 

داريوش بزرگ را ميتوان به جرات يکی از نوابغ هوشمند و شايسته برای قدرت و شاهنشاهی آسيا ناميد . در اينجا بر اين هستيم تا گوشه ای از کارهای شگفت انگيز اين فرزند پاک ايران و شاهنشاه 28 کشور آسيا را بررسی کنيم و همچنين با انديشه های اهورايی اين ابر مرد وطن پرست تاريخ ايران و جهان که بدون ترديد وی ادامه دهنده راه کورش بزرگ بوده است آشنايی بيشتری داشته باشيم .

وی در سال 522 پيش از ميلاد بر اريکه شاهنشاهی آسيا نشست و در سال 486 پيش از ميلاد چشم از جهان فرو بست و ايرانی را برای ما به ارث گذاشت که درجهان بی سابقه بود . پس از وی خشيارشا بزرگ بر اريکه شاهنشاهی 28 کشور آسيايی نشست و راه پدر بزرگوار خود را ادامه داد .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نه... من دیگر نمی خندم
 
نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
 گر پیمان عشق جاودانی
 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
 شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و نادانی
 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
 شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
 شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
 چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
 قسم : بر آتش عصیان ایمانی
 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
 که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
 پای می کوبید و می رقصید
 لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
 می بینم که می لرزید و می ترسید
 از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
 خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
 کنون خاموش ،‌در بندم
 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم

 

"کارو

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

رباعیات خیام
چون درگذرم به باده شوئید مرا             تلقین ز شراب ناب گوئید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا              از خاک در میکده  جوئید مرا

                                                              ****

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا       بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری       صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

***

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا       چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک       نقاش ازل بهر چه آراست مرا

***

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب       جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب       آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

***

آن قصر که جمشید در او جام گرفت       آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر       دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

***

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست       بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست       تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

***

اکنون که گل سعادتت پربار است       دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است       دریافتن روز چنین دشوار است

***

امروز ترا دسترس فردا نیست       و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست       کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

***

ای آمده از عالم روحانی تفت       حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای       خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت

***

ای چرخ فلک خرابی از کینه تست       بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند       بس گوهر قیمتی که در سینه تست

***

ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت       ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند      

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

من از تو میمردم

من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در اینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی
 
 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سخنان مشاهیر
آنچه مرد را بزرگ ميکند موفقيت است
ناپلئون
                                       *****
از ديگران تقليد نکن.خود را بشناس و آنچه هستي باش.بدان که در دنيا کسي مثل تو نيست
ديل کارنگي
                                        ****
بحرانهاي بزرگ,مردان بزرگ بوجود ميآورد
کندي
                                         ****
تشويق و نگراني بهترين استعدادهاي انساني را بيدار ميکند
ديل کارنگي
                                         ****
تواضع,نردبان بزرگي و بلندي است
شکسپير
                                         ****
خاک گورستان را بو کنيد,مزار رادمردان را از بوي خون بشناسيد
شيخ عطار
                                       ****
ما خواستاريم  از زمرهء کساني باشيم که بشر را به شاهراه راستي راهنمايي ميکنند
زردشت
                                       ****
محترم بودن نتيجه يک عمر لياقت اندوختن است
مادام لامبر
                                        ****
عظمت مردان بزرگ از طرز رفتارشان با مردان خرد آشکار ميشود
کارلايد
                                       ****
مرد بزرگ از صفات خوب ديگران استفاده ميکند نه از صفات بدشان سوء استفاده
کنفوسيوس
                                         ****
مردان بزرگ مانند شهابها هستند که ميسوزند و جهاني را از نور خود روشن ميکنند
ناپلئون
                                        ****
مردان بزرگ مانند عقاب هستند و آشيانه خود را روي قلهء بلند تنهايي ميسازند
شوپنهاور
                                          ****
مقام عالي انساني در برابر شماست آنرا بدست آوريد
شيللر
                                        ****
مرد بزرگ بخود سخت ميگيرد و مرد کوچک به ديگران
کنفوسيوس
                                       ****
مرد بزرگ وقار دارد,اما متکبر نيست.مرد کوچک تکبر دارد اما وقار ندارد
کنفوسيوس
                                       ****
مرد بزرگ دير وعده ميدهد و زود انجام ميدهد
کنفوسيوس
                                       ****
نبوغ چيزي نيست مگر استعداد فراوان در صبر و شکيبايي
بوفون
                                      ****
نوابغ بزرگ داراي کوتاهترين بيوگرافي ها هستند
امرسون
                                      ****
هرگز به بزرگي نميرسي تا در آن راه زحمت نکشي
سيسرون
                                   ****
در دنيا تنها کسي موفق ميشود که به انتظار ديگران ننشيند و همه چيز را از خود بخواهد
شيللر
                                   ****
کسيکه بر نفس خود غلبه نکرد بر هيچ چيز غالب نخواهد شد
زردشت
                                  ****
انسان موجودي است که بهمه چيز عادت ميکند
داستايوسکي
                                  ****
خوشبختي فقط يک تعريف دارد,باور داشتن خوشبختي
راشيله
                                  ****
آنکه خوشي را در رنج ديگران ببيند هرگز رنگ خوشي نميبيند
بودا
                                ****
آزادي تنها ارزش جاودانهء تاريخ است
البر کامو
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سخنانی از نادرشاه افشار قهرمان ملی ایران
تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .

باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم، همیشه به دنبال نوری بودم، نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی؛ این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند. و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نگاه کن ....
 
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

غبار لبخند
می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
 مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
 او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خاک آمیخته
 رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
 طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
 آفت پژمردگی نزدیک او
 دشت دریای تپش آهنگ نور
 سایه میزد خنده تاریک او

"سهراب سپهری"


  

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

بعدها
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

زورو (Zorro)
زورو (Zorro) شخصیتی داستانی است که جانستون مک‌کالی در سال ۱۹۱۹ خلق کرد. فیلم و کتابهای زیادی از آن تا بحال منتشر شده‌است. زورو که در زبان اسپانیایی معنای روباه دارد، نام هویت مخفیِ دون دیگو د لا وگا است، نجیب‌زاده‌ای که در دوران سلطهٔ اسپانیا بر کالیفرنیا زندگی می‌کند.
داستان دوندیه گو دلاوگا – اشراف زاده‌ای دلش با فقرا بود- اولین بار در سال ۱۹۱۹ توسط جانستون مک کولی (کمیک نویس آمریکایی) تعریف شد. در ۲۸ نوامبر ۱۹۲۰ توسط داگلاس فربنکس (ستارهٔ سنمای صامت) روی پرده جان گرفت و از آن سال تا به حال زورو اسطوره مانده‌است.
ایزابل آلنده ،نویسندهٔ منزوی و روشنفکر نیز طوری از این داستان تاثیر گرفت که ۴ ماه از عمرش را صرف یادگیری شمشیر بازی کرد تابتواند هجدهمین روایت از داستان این شمشیر زن افسانه‌ای را باز نویسی کند.
دون دیه گو در کالفرنیای دهه‏ی۱۷۹۰ زندگی میکند؛ زمانیکه این قسمت از آمریکا متعلق به مکزیک و خود مکزیک هم مستعمرهٔ اسپانیا بوده‌است. دون دیه گو اصلیتی اندلسی دارد و یک برادر خواندهٔ کوچک به نام برنارد (که در بعضی نسخه‌ها تبدیل به نوکر لال و وفادار او شد) و یک اسب سیاه و تیزتک به اسم تورنادو و نامزدی به نام لولیتا بولیدو دارد. او بافرمانده کالیفرنیا ، پدرو فاگس (این شخسیتی واقعی در تاریخ است) مبارزه میکند.
این قصه یقدیمی مکزیکی که تا به حال ۱۹ به صورت فیلم و سریال در آمده و بازیگران زیادی در جلد این عیار اسپانیایی رفته اند؛ از آنتونی هاپکینز تا آلن دلون و آنتونیو باندراس و حتی در ۱۹۴۴ یک زن به نام لیندا استرلینگ نقش آو را بازی کرد. گای ویلیامز آمریکایی ، تنها نقش به یاد ماندنی اش را برای همین زورو در سال ۱۹۵۷ والت دیزنی باز کرد و تصویر دائمی زورو را دز ذهنها ساخت.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  |