تبليغاتX
Persian Boy

I BELIEVE IN HUMANISM

قيمت استاندارد مغز

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود
گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه
ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,
 بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخندند و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدند !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از دهنش پريد كه :
 "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
" اين قيمت استاندارد مغزه !
ولی مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه وطبيعتا ارزونتر !! . "
اين مطلب رو براي تمام خانمهاي باهوشي كه به يه لبخند نياز دارند ....

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

عاشقانه

اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشنده از اندوه خويش

همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگي ها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من

اي زگندم زارها سرشاتر
اي ززرين شاخه ها پربارتر

اي بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر زدردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنم من و اين بار نور؟
هاي هوي زندگي در قعر گور؟

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريكي ست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن

سرنهادن برسينه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران بافتن

زر نهادن در كف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها

آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرشان
آمده از دور دست آسمانها

از تو تنها بيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي هم آغوشي گرفت

جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهام را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدم هايت هدم هايم به راه

«فروغ فرخزاد»

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

بمب‌افکن رادارگریز
 

بی-۲ اسپیریت(شبح)، نام بمب‌افکن رادارگریز چند منظوره شرکت نورث روپ گرومن است که قادر به پرتاب سلاح‌های هسته‌ای و متعارف است. همچنین می‌توان در این نابود گر از بمب‌هایی که از سیستم GPS بهره می‌برند (GPS-Aided Bomb) استفاده کرد. B۲ با سوخت گیری اولیه ۹۶۰۰ را طی می‌کند و اگر سوخت گیری هوایی کند (Aerial Refueling)، می‌تواند به هر نقطه‌ای از این کره ی خاکی سر بزند. این بمب افکن در ارتفاع ۵۰۰۰۰ پایی به دور از چشم رادارهای دشمن می‌تواند بمب‌های زیادی را رها کند.

این بمب افکن نقطه برجسته‌ای در طرح مدرن کردن بمب افکن‌های آمریکا بود. این بمب افکن همچنان گران قیمت ترین هواپیمایی است که تا حالا ساخته قیمت آن را حدود ۱٫۱۵۷ تا ۲٫۲ میلیارد دلار که در مقایسه با ناو هواپیمابر نیمیتز که قیمتی برابر ۴٫۵ تا ۶ میلیارد دلار دارد هزینه بالایی محسوب می‌شود.

همچنین نسل دوم این بمب افکن دارای خاصیت رادار گریزی بهتری است که می‌تواند در مقابل سیستم‌های ضد هوایی مقاوم باشد. بدنه ی هواپیما از مواد خاصی ساخته شده که امواج رادار را جذب می‌کند. دودهای حاصل از موتور قبل از اینکه خارج شوند، کاملا" سرد می‌شوند تا رادای‌های حرارتی نتوانند مسیر هواپیما را پیدا کنند. همان طور که در تصاویر هواپیما ملاحظه می‌کنید، سکان عمودی وجود ندارد. به این نوع شکل، طرح بال پرنده می‌گویند که در آن همه چیز بر روی بال هواپیما نصب می‌شود. B۲ برای چرخش و غلت زدن، مرکز ثقل خود را تغییر می‌دهد. تمام این ویژگی‌ها سبب شده‌اند که B۲ مانند یک روح با آزادی عمل بالا، آسمان را سیر کند.

این بمب افکن در سال ۱۹۹۷ معرفی شد و تعداد ۲۱ عدد از آن هم تا به امروز ساخته شده‌است. از این میان یک فروند بنام «شبه کنزاس» در ۲۳ فوریه ۲۰۰۸ کمی پس از برخاست با باند پرواز برخورد کرده و کاملا ازبین رفت. دو خلبان آن پیش از این سانحه موفق به پرتاپ از هواپیما شدند و جان سالم بدر بردند.

مشخصات :

خدمه:۲

طول:۲۰٫۹

ارتفاع:۵٫۱

مساحت بال‌ها:۴۶۰

وزن خالص( بدون مهمات):۷۱٫۷t

وزن با مهمات:۱۵۲t

وزن پرواز:۱۷۱t

پیشرانه:۴× General Electric F۱۱۸-GE-۱۰۰

حداکثر سرعت:۷۶۴km/h

برد:۱۰٫۴۰۰km

ظرفیت مهمات در هر بال:۳۲۹kg

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آرزو

 

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و  حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

"فروغ فرخزاد"
  

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

گذشته هاي پرتب و تاب
 
 
گردآوري گذشته هاي پرتب و تاب
در قاب کهنهء خاطره ها باور تلخي ديروز نيست
بهانهءباروري فرداست
به استقبال شب رفتن است براي پيدا کردن مهتاب
و زمان را به قضاوت روزها نشاندن
ديدن تاريکي است گاهي آنقدر نزديک
که تسخيرت کند و تجربهء آفتاب آنقدر واقعي
که حتي انجماد موروثي نياکانت را ذوب کند
به هر حال قصه را بايد به آخر رساند

حميد رضا شعله

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پادشاهی پوراندخت برگرفته از کتاب مقدس شاهنامه فردوسی
 
یکی دختری بود پوران بنامبران تخت شاهیش بنشاندندچنین گفت پس دخت پوران که منکسی راکه درویش باشد ز گنجمبادا ز گیتی کسی مستمندز کشور کنم دور بدخواه رانشانی ز پیروز خسرو بجستخبر چون به نزدیک پوران رسیدببردند پیروز راپیش اویز کاری که کردی بیابی جزامکافات یابی ز کرده کنونز آخر هم آنگه یکی کره خواستببستش بران باره بر همچوسنگچنان کره​ی تیز نادیده زینسواران به میدان فرستاد چندکه تا کره او را همی​تاختیزدی هر زمان خویشتن بر زمینچنین تا برو بر بدرید چرمسرانجام جانش به خواری به دادهمی​داشت این زن جهان را به مهرچو شش ماه بگذشت بر کار اویبه یک هفته بیمار گشت و بمردچنین است آیین چرخ روان چو زن شاه شد کارها گشت خامبزرگان برو گوهر افشاندندنخواهم پراگندن انجمنتوانگر کنم تانماند به رنجکه از درد او بر من آید گزندبر آیین شاهان کنم گاه رابیاورد ناگاه مردی درستز لشکر بسی نامور برگزیدبدو گفت کای بد تن کینه جویچنانچون بود در خور ناسزابرانم ز گردن تو را جوی خونبه زین اندرون نوز نابوده راستفگنده به گردن درون پالهنگبه میدان کشید آن خداوند کینبه فتراک بر گرد کرده کمندزمان تا زمانش بینداختیبران کره بربود چند آفرینهمی​رفت خون از برش نرم نرمچرا جویی از کار بیداد دادنجست از بر خاک باد سپهرببد ناگهان کژ پرگار اویابا خویشتن نام نیکی ببردتوانا بهرکار و ما ناتوان
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

از مشاهیر جهان
 
آنانکه ميخواهند خوب زندگي کنند بايد به حقيقت نزديک شوند,زيرا پس از نيل بمقام حقيقت يابي است که دست از غم و اندوه دنيا بر ميدارند

افلاطون

آنجا که حقيقت نباشد همه چيز پست و زشت و مبتذل است

سقراط

آنچه هستي باش

نيچه

آنچه هستيد شما را بهتر معرفي ميکند تا آنچه ميگوييد

امرسون

انسانيت نيازمند حقيقت است

بيکن

چون حقيقت را شناختي از آن پيروي کن

حکمت چين هندو

حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو کن

ولتر

حقيقت را با بيطرفي و با روحي آزاد از هرگونه تعسب جستجو کنيد

دکارت

خورشيد صفت و با همه کس يک رو باش

بايزيد بسطامي

حقايق را بگوييد و مردم را آگاه سازيد و مطمن باشيد که کشته خواهيد شد

ولتر

فحش دليل آن کساني است که حق ندارند

روسو

کسانيکه حقيقت را درک کرده اند با افرادي که حقيقت را دوست دارند برابر نيستند

کنفوسيوس

هميشه حق را بدون بيم بيان کن و شيطان را خجل ساز

شکسپير

هيچ چيز زيبا نيس مگر حقيقت

بوالو

يا چنان نماي که هستي يا چنان باش که مينمايي

بايزيد بسطامي

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

اسپینوزا یکی از فلاسفه جهان
 
بندیکت د اسپینوزا (زادهٔ ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ - درگذشتهٔ ۲۱ فوریه ۱۶۷۷) در زادگاه خود آمستردام به «بنتو د اسپینوسا» معروف بود. او یکی از فیلسوفان بزرگ واقع‌گرا سده هفدهم بشمار می‌آید.

اسپینوزا آموزش را در مدرسه ­­ی یهودیان آغاز کرد اما رفته رفته نشانه ­های تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد. اسپینوزا تحت تأثیر فلسفه ­ی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش می‌­کرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد.

باروخ (بندیکت) د اسپینوزادر یک خانواده ­ی مذهبی یهودی در آمستردام متولد شد. خانوادهٔ او در اوایل همان سده به همراه بسیاری از دیگر یهودیان پرتغالی و اسپانیایی، از بیم پیگرد توسط دستگاه تفتیش عقاید کلیسا، به هلند پناه آورده بودند. هلند در آن زمان از نظر مذهبی سرزمین نسبتاً رواداری بود.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

بهار بی گل

 

نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی
به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی
جهان و شادی ی ِ او کام دوستان را باد
پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی
از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش
که یادگار بر او مانده نقش ِ عشق کسی
بهار عمر مراگر خزان رسد، که در او
نرُست لاله ی عشقی، شکوفه ی هوسی
سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت
درای قافله یی بود و ناله ی جرسی
شکیب خویش نگه دار و دم مزن، سیمین!
که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسی.

"سیمین بهبهانی"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

The world

 

Start where you stand and never mind the past,
The past won't help you in beginning new,
If you have left it all behind at last,
Why, that's enough, you're done with it, you're through.

از همانجا كه ايستادي شروع  كن و غم گذشته را مخور

 در آغازي  نوين  ،گذشته ياريگر تو نخواهد بود

اگربالاخره  توانسته اي آن را پشت سر بگذاري ،

چرا غم ؟ كافي است . تو از پس آن بر آمده‌ و پشت سرش نهاده‌اي

   .

 

This is another chapter in the book,
This is another race that you have planned,
Don't give the vanished days a backward look,
Start where you stand.

اين فصلي تازه در كتاب زندگي است

مسابقه‌اي ديگر كه بايد برايش نقشه بكشي

به روزهاي رفته نگاهي دوباره ميانداز 

از همانجا كه ايستاده اي آغاز كن

 

 

The world won't care about your old defeats
If you can start anew and win success,
The future is your time, and time is fleet
And there is much of work and strain and stress.

دنيا به شكستهاي پيشين تواهميتي نمي دهد،

اگر از نو آغاز كني  و كامياب گردي،

” آينده ” از آن  تو است و زمان در گذر است

پس بسيار كارها بايد! و تلاش و كوشش فراوان

 

 

Forget the buried woes and dead despairs,
Here is a brand new trial right at hand,
The future is for him who does and dares,
Start where you stand.

افسوس‌هاي مدفون و نوميدي‌هاي مرده را فراموش كن

اكنون مبارزه‌اي آشكار و تازه در پيش روست   

آينده از آن كسي است كه مي كوشد و شهامت دارد

از همان جا كه ايستاده اي شروع كن

 

 

Old failures will not halt, old triumphs aid,
Today's the thing, tomorrow soon will be;
Get in the fight and face it unafraid,
And leave the past to ancient history.

شكستهاي پيشين درنگ نخواهند كرد و پيروزيهاي گذشته كمك تو  خواهند بود

آنچه امروز مهم است ، فردا به سادگي به دست خواهد آمد

مبارزه را بپذير و بي باكانه با آن روبرو شو 

و گذشته را به تاريخ كهن بسپار

 

 

What has been, has been; yesterday is dead
And by it you are neither blessed nor banned,
Take courage, man, be brave and drive ahead,
Start where you stand.

گذشته ها گذشته و  ديروز مرده است

تو را با آن نه دعا كنند و نه نفرين

مرد ! جرأت داشته باش. شجاع باش و به پيش برو

از همانجا كه ايستاده اي ، آغاز  كن

 

 

 

 
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سیمون دوبووار
 
سیمون دو بوار را نامدار ترین زن روشنفکر قرن بیستم دانسته‌اند[۱]

سیمون دوبووار (به فرانسوی: Simone De Beauvoir) (۹ ژانویه، ۱۹۰۸-۱۴ آوریل، ۱۹۸۶) با نام اصلی سیمون لوسی ارنستین ماری برتراند دوبووار فیلسوف، نویسنده، فمینیست و اگزیستانسیالیست فرانسوی بود که در ۹ ژانویه، ۱۹۰۸ در پاریس در خانواده‌ای بورژوا به دنیا آمد.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سپیده عشق

 

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ، گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه، باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق

"فروغ فرخزاد" 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

شاهنشاهی ایران
شاهنشاهی ایران (به انگلیسی: Persian Empire) مجموعه‌ای از شاهنشاهی‌های ایرانی یا ایرانی زبان است که بر فلات ایران، سرزمین مادری ایرانیان و آسیای غربی، آسیای جنوبی و مرکزی و منطقهٔ قفقاز فرمانروایی می‌کرده‌اند.

با شکست آشوریان از مادها و شکل‌گیری شاهنشاهی ماد، پایه‌های نخستین شاهنشاهی آریایی‌تباران در ایران بنا نهاده شد.

شاهنشاهی ایران در گسترده‌ترین حالت خود مربوط به شاهنشاهی هخامنشی (به انگلیسی: Achaemenid Persian Empire) و در زمان داریوش و خشایارشا است که به صورت پادشاهی متحد از منطقه‌ای در استان فارس در ایران امروز برخاست.

این شاهنشاهی توسط کوروش بزرگ با تسخیر شاهنشاهی ماد آغاز شد که بسیاری از نقاط خاور میانه شامل سرزمین‌های بابلیان، آشوریان، فنیقیان و لیدیان را تسخیر کرد. کمبوجیه، فرزند کوروش بزرگ فتوحات پدرش را با تسخیر مصر ادامه داد.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

روزگار غريبي است نازنين
دهانت را مي‌بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم
دلت را مي‌پويند مبادا شعله‌اي در آن نهان باشد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبي‌ست نازنين
و عشق را كنار تيرك راهبند تازيانه مي‌زنند
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
روزگار غريبي‌ست نازنين روزگار غريبيست نازنين
در اين بن‌بست كج و پيچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان مي‌دارند
به انديشيدن خطر مكن روزگار غريبي‌ست
آن كه بر در مي‌كوبد شباهنگام به كشتن چراغ آمده است
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با كنده و ساتوري خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحي مي‌كنند و ترانه را بر دهان
كباب قناري بر آتش سوسن و ياس
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 زنده ياد احمد شاملو

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

عرفان چيست؟
 

 

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت.

از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.

انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه که يکي را پيروان مکتب اصالت ماده و ديگري را پيروان مکتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فکر بشري را اشغال کرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، کوششهاي فراواني صورت گرفته است که از بحث ما خارج است.

عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند.

البته اين بدان معني نيست که صوفيه پيرو مکتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس ،وجودي مطلق ارزاني مي دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند و بطوري که "کانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين کوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها ميخواهند پيروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل کند، و بدرک آن حقايق متعالي نائل آيد.

بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلکه به اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر  است.

اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است که مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

علت ظهور و رواج عرفان در ايران
 

علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران اينست که ايرانيان در نتيجه قرنها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاترين پيشرفت ها را کرده و به عاليترين درجه رسيده بودند. در زيبا شناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و هنرهاي زيبا مانند نقاشي، پيکر تراشي و موسيقي و هنرهاي دستي در فلز سازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد کمال رسيده بودند. تضييقات و محدوديت هايي که پي از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني که ذوقيات را در چند قرن از نياکان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود، در پـي مـسـلـک و طريقه اي مي گشت که اين قيدها را درهم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره بدست آورد. تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي فکري بود، بهمين جهت از آغاز متصوفه ايران سماع و موسيقي و رقص را که ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح ميدانستند، بلکه در برخي از فرق تصوف آنها را نوعي از عبادت و وسيله تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز کتابها و رسايل درباره مباح بودن سماع پرداختند.

حتي متشرعان بزرگ ايران مانند غزالي در (احياء علوم الدين) و (کيمياي سعادت) در اباحت آن بحث کرده اند.

يکي از نخستين وسائلي که صوفيه براي استرضاي اين نگراني ايرانيان اختيار کردند از راه شعر و شاعري بود که موضوع بحث يکي از فصول تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان است.

نخستين شخص از پيشروان تصوف ايران که شعر فارسي را براي تعليمات خود پذيرفتند، ابوسعيد ابوالخير بود. متشرعاني که شعر را اغواي اجنه و مخالفت با شرع مي دانسته اند و شاعران را گمراه مي شمرده اند وي را مورد طعن و لعن قرار داده اند و حتي به دربار پادشاهي از او ناليده اند.

توجه خاصي که بزرگان تصوف ايران به زبان فارسي داشتند و مخصوصا مقيد بودند که تعليمات خود را به نظم و نثر فارسي ادا کنند مي رساند که خواست اکثريت مردم ايران و کساني که به زبان تازي کاملا آشنا نبوده اند چه بوده است. وانگهي ايشان به مراتب به توجه عوام بيش از خواص اهميت مي داده اند و ترجيح مي دادند که به زبان عوام مقصود خود را ادا کنند.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

هفت وادي (مرحله) عرفان ايراني
 

هفت وادي (مرحله) 

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت                              چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس                                 نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور                                 چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر                                کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                                  وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                                   پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                                   پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                                    بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                                   گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

« شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري»

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

راز من
 

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ابوعلي سينا
 

شيخ الرئيس ، ابوعلي سينا ، حسين بن عبدالله حسن بن علي بن سينا ، ‌معروف به ابن سينا در سال 370 هجري قمري در دهي به نام خورميثن در نزديكي بخارا چشم به جهان گشود . شركت در جلسات بحث اسماعيليان از دوران كودكي ، به واسطه پدر – كه از پيروان آنها بود – بوعلي را خيلي زود با مباحث و دانش هاي مختلف زمان خود آشنا ساخت . استعداد وي در فراگيري علوم ، پدر را بر آن داشت تا به توصيه يكي از استادان وي ، ‌بوعلي را به جز تعليم و دانش اندوزي به كار ديگري مشغول نكند . و چنين شد كه وي به دليل نبوغ خود در ابتداي جواني در علوم مختلف زمان خود از جمله طب مهارت يافت . تا آنجا كه پادشاه بخارا ، نوح بن منصور ( حكومت از 366 تا 387 هجري قمري ) به علت بيماري ، وي را به نزد خود خواند و ابن سينا از اين راه به كتابخانه عظيم دربار ساماني دست يافت .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ترانه خون عشق
 

 تو رفتی و نفس گرم عاشقان با من
ستاره سوختگانند مهربان با من
به یاد عشق تو تا من ترانه خوان گشتم
جهان و جمله جهان شد ترانه خوان با من
ز بیخ و بن بکند کوه درد و غم این سیل
 چنین که گریه کند چشم آسمان با من
رسد همیشه به فریاد باده نوشان حق
بگفت این سخن آن میر می کشان با من
بساط خویش به جای دگر برم زین شهر
چنین که گشته عسس سخت سرگران با من
شرار شوق تو در دل نمی شود خاموش
هنوز یاد تو این یاد مهربان با من
دلم گرفت از این لحظه های تنهایی
ترحمی کن و بازآ بمان با من
 چه سالها که گذشت و نرفتی از یادم
 هنوز عشق تو این عشق جاودان با من

 " حمید مصدق"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پشت دریاها
 
 

 

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت 
 

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

رنگ دیروز ...

خرسند شدیم از اینکه امروز،

رنگی دگر است نه رنگ دیروز!!!...

تا شب نشده، رنگ دگر شد!...

گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز!!!...

فریاد زدیم که: چرخ گردون!!!

 لیلا تو نداده ای به مجنون....

فریاد برآمد آنکه : خاموش!!!

کم داد اگر، نگیرد افزون....

خاموش شدیم و در خموشی

رفتیم سراغ می فروشی...

فریاد زدیم: دوای ما کو؟؟؟...

گویند دواست باده نوشی!!!...

هشیار نشد مگر که مدهوش...

این بار گران بگیرم از دوش...

آرام کنار گوش ما گفت : این بار گران تو مفت مفروش!!!...

از خود به کجا شوی تو پنهان؟؟...

از خود به کجا شوی گریزان؟؟...

بیداری دل چنین مخوابان...

سخت آمده است، مبخش آسان!!!

هشیار شدیم از اینکه هستیم...

رفتیم و در می کده بستیم...

با خود به سخن چنین نشستیم :

ما باده نخورده ایم و مستیم؟؟....

مسجد سر راه، از آن گذشتیم...

بر روی درش چنین نوشتیم:

در می کده هم خدای بینی...با مرد خدا اگر نشینی...

 

دانلود موزیک با صدای سیاوش قمیشی

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آلبوم
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

عشق

پيوند عشق حقيقي حتي به مرگ گسيخته نميشود چه رسد به دوري

ولتر

چه بسا دردهاي درمان ناپذير را که عشق درمان کرده است

فريدون سنجري

در عشق پيروز کسي است که پاي به فرار مي نهد

ناپلئون

عشق وقتي به حرف عقل گوش ميدهد که رفته باشد

فرانسوا زماگان

عشق تنها مرضي است که بيمار از آن لذت ميبرد

افلاطون


عشق غالبا يکنوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

شکسپير

عشق قويترين سپاه است زيرا در يک لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله ميکند

ولتر

عشق وقتي به سراغ پيران ميرود آنها را جوان ميکند

برنارد شاو

عشق حواس را از ديدن عيوب منع ميکند

ارسطو

عشق بلائيست که همه خواستارش هستند


افلاطون

عشق روح را توانا تر ميسازد و انسان را زنده دل نگه ميدارد

توماس مان

کسانيکه در عشق تظاهر ميکنند زودتر از عشاق حقيقي به مقصد ميرسند

لانکلوس

وقتي موضوع عشق در کار است پاي عقل ميلنگد

موريس مترلينگ

وقتي که بخواهيم درباره عشق منطقي فکر کنيم,عشق واقعيت خود را از دست ميدهد

اسپينوزا

هيچ شکنجه اي بدتر از اين نيست که انسان نه عشق بورزد و نه عشق نثار او شود

کامل موکليير

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

شاهنامه فردوسی
 

شاهنامه فردوسی داستان شاهان نیست ؛ مجموعه كارنامه هایی است كه داستان و سرگذشت پدران توست و اینکه برای زنده ماندن چگونه جنگیده اند ؛ برای پیروزی حق چگونه قیام کرده اند ؛ چگونه از طبیعت آموخته اند و چگونه آن را رام كرده اند و چگونه با جان و تنشان این ملك را حفظ نموده اند ؛ چگونه پیرو راستی و ایمان به خداوند بوده اند و این همان میراثی است که امروز بدست تو سپرده شده. پهنه تاریخ ما که نشانه تمامی رنج ها و شادی ها ؛ دادگری ها و ستم هاست ؛ هنوز بارور از حماسه رستم ها و پهلوانی هاست .


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پیغام ماهی ها
 

 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
 

 

سهراب سپهری

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

باد ما را خواهد برد
 
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب کنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ .
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز میماند از چرخش
پشت این پنجره یک نا معلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

"فروغ فرخزاد"


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

تست خود شناسی
تست خود شناسی

 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

هگل
 
 گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ میلادی در اشتوتگارت ، واقع در جنوب غربی آلمان ، به دنیا آمد. از کودکی در زمینه‌های گوناگونی مانند ادبیات ، فلسفه ، و موضوعات مختلف دیگر ، به مطالعه می‌پرداخت و در این کار از حمایت و تشویق مادرش - که سهم فراوانی در پرورش فکری وی در کودکی داشت - برخوردار بود. پدر او از کارمندان دولت بود.

هگل شیفتهٔ آثار اسپینوزا ، کانت ، روسو و گوته بود. او تحصیلات دینی خود را در مدرسهٔ دینی پروتستان ادامه داد؛ جایی که با فیلسوف آینده فردریش شلینگ و شاعر فردریش هولدرلین همکلاس و دوست شد. این سه تن باهم در توجه به انقلاب فرانسه و انتقاد از فلسفه کانت همراه بودند.


هگل را می‌توان آخرین فیلسوف مکتب ایدئالیسم دانست.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

فلسفه دین
فلسفه دین شاخه‌ای از فلسفه مشتمل بر همه مباحث فلسفی‌است که بن‌مایه آن‌ها پرسش‌هایی‌است که از دین سرچشمه می‌گیرد. فلسفه دین، ازیابی مفاهیم و باورهای بنیادین سنت‌های دینی ویژه جامعه‌های مختلف است. موضوعات اصلی فلسفه دین، استدلال پیرامون طبیعت، وجود یا عدم وجود خدا، زبان دینی، معجزه، دعا، مسئله شر، صفات خدا، معرفت‌شناسی دینی و رابطه بین دین و دیگر نظام‌های ارزشی مانند اخلاق و علم تجربی است. فلسفه دین با فلسفه دینی متفاوت است؛ فلسفه دینی فکر فلسفی‌است که توسط دین هدایت می‌شود که نمونه‌هایی از آن را می‌توان در فلسفه مسیحی یا فلسفه اسلامی جست‌وجو کرد، اما فلسفه دین تبیین عقلانی ماهیت دین به خودی خود است، بنابراین برای مطالعه فلسفه دین نیازی به باورمندی به ادیان وجود ندارد.


اصطلاح فلسفه دین، اصطلاحی‌است که از اواخر قرن هجدهم رایج گردیده‌است. این اصطلاح تحت تأثیر هگل رواج یافت که گونه‌های مختلف فلسفه را در نظام فکری خود وارد کرده بود. فلسفه دین، با پرسش‌های بنیادی آغاز می‌شود که ادیان به وجود آورده‌اند. فلسفه‌ورزی در این پرسش‌ها بازتاب برداشت فیلسوف از کارکرد فلسفه است.

بخش مهمی از فلسفه دین را دلایل وجود خدا و دلایل عدم وجود خدا تشکیل می‌دهند. دلایل جهان‌شناسانه وجود خدا سابقه‌اش به افلاطون و ارسطو می‌رسد که به مفهوم علیت باور داشتند. دلایل وجودشناسانه که نخستین بار آنسلم آن را باب کرد، مرکز ثقلش مفهوم موجود کامل است. دلایل عدم وجود خدا و رد ادله سنتی اثبات خدا نیز همواره مورد توجه فلسفه دین بوده‌است.

معرفت‌شناسی باور دینی با این پرسش که رویکرد درست و مناسب برای ارزیابی باور دینی چیست و نیز با انجام خود این ارزیابی سروکار دارد. در بسیاری از این مباحث، بر تضاد میان نقش عقل انسان و وحی الهی تأکید می‌شود. در این باره، توماس آکوینی، کوشیده‌است ترکیبی از این دو به وجود آورد. کانت، در پی این بود که دین را تنها بر پایه عقل بنیان نهد. کی‌یرکه‌گور باور دینی را پیرو موشکافی عقلی ساختن، مخل ایمان دینی اصیل دانسته‌است. معرفت‌شناسان اصلاحی، معتقدند که باورهای دینی، حتی اگر کسی دلیل و بینه‌ای بر آن نداشته باشند، قابل توجیه عقلی‌اند.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  |