تبليغاتX
Persian Boy

I BELIEVE IN HUMANISM

چشم من روشن
 

 آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
سوخت در آتش و خکستر شد
 وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
 دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید
 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سخنان مشاهیر
 
 

 

اولین شرط توفیق شهامت است و بی باکی
ناپلئون
                                                         
  ***
تمسخر سلاح ضعیفان است
لاول
                                                         
  ***
دلیری و شجاعت را بدوروغ نمیتوان بر خود بست,دلیری صفتی است که مکر و فریب نمی پذیرد
ناپلئون
                                                          
   ***
شجاعت پس از احتیاط یکی از شرایط مهم سعادت است
شوپنهاور
                                                              ***
شجاع بی مهارت و تدبیر زود فریب میخورد
فردریک کبیر
                                                           
    ***
شهامت بزرگترین صفت است زیرا صفات دیگر در سایهء آن پا برجا میماند
چرچیل
                                                               
***
کسیکه شجاعت ندارد در او حقیقت موجود نیست
والتر اسکات
                                                         
       ***
مرد بی شهامت کسی است که در جائیکه باید اعتراض کند خاموش بنشیند
آبراهام لینکلن
                                                              
   ***
نامداران جهان دلیرترین افرادند
سترن
                                                               
   ***

امتحان کنید مرد را به فعل او نه بقول او
افلاطون
                                                                 
***
مرد عالم کسی است که همیشه درصدد فرا گرفتن چیزی باشد
روسو
                                                                ***

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

رهی معیری
 

رهي معيري، متخلص به «رهي» فرزند محمدحسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ما ۱۲۸۸ هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال ۱۳۲۲ رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت. هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد                    وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست            اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد
در آغاز شاعري، در انجمن ادبي حکيم نظامي که به رياست مرحوم وحيد دستگردي تشکيل مي شد شرکت جست و از اعضاي مؤثر و فعال آن بود و نيز در انجمن ادبي فرهنگستان از اعضاي مؤسس و برجسته آن به شما مي رفت. وي همچنين در انجمن موسيقي ايران عضويت داشت. اشعارش در بيشتر روزنامه ها و مجلات ادبي نشر يافت و آثار سياسي، فکاهي و انتقادي او با نام هاي مستعار «شاه پريون»، «زاغچه»، «حقگو»، «گوشه گير» در روزنامه «باباشمل» و مجله «تهران مصور» چاپ مي شد.
رهي علاوه بر شاعري، در ساختن تصنيف نيز مهارت کامل داشت. ترانه هاي: خزان عشق، نواي ني، به کنارم بنشينَ، آتشين لاه، کاروان و ديگر ترانه هاي او مشهور و زبانزد خاص و عام گرديد و هنوز هم خاطره آن آهنگها و ترانه هاي شورانگيز و طرب افزا در يادها مانده است.
رهي در سال هاي آخر عمر در برنامه گل هاي رنگارنگ راديو، در انتخاب شعر با داوود پيرنيا همکاري داشت و پس از او نيز تا پايان زندگي آن برنامه را سرپرستي ميکرد.
رهي در طول حيات خود سفرهايي به خارج از ايران داشت که از جمله است: سفر به ترکيه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهير شوروي در سال ۱۳۳۷ براي شرکت در جشن انقلاب کبير، سفر به ايتاليا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، يک بار در سال ۱۳۴۱ براي شرکت در مراسم يادبود نهصدمين سال در گذشت خواجه عبدالله انصاري و ديگر در سال ۱۳۴۵، عزيميت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ براي عمل جراحي، آخرين سفر نعيري بود.
رهي معيري که تا آخر عمر مجرد زيست، در چهارم آبان سال ۱۳۴۷ پس از رنجي طولاني و جانکاه از بيماري سرطان بدرود زندگاني گفت و در مقبره طهيرالاسلام شميران مدفون گرديد.
رهي بدون ترديد يکي از چند چهره ممتاز غزلسراي معاصر است. سخن او تحت تاثير شاعراني چون سعدي، حافظ، مولوي، صائب و گاه مسعودسعد و نظامي است. اما دلبستگي و توجه بيشتر او به زبان سعدي است. اين عشق و شيفتگي به سعدي، سخنش را از رنگ و بوي سيوه استاد برخوردار کرده است به گونه اي که همان سادگي و رواني و طراوت غزلها سعدي را از بيشتر غزلهاي او ميتوان دريافت.
اگر بخواهيم با موازين کهن - که چندان اعتباري هم ندارد- سبک شعر رهي را تعيين کنيم، بايد او را در مرزي ميان شيوه اصفهاني و عراقي قرار دهيم، زير بسياري از خصوصيات هريک از اين دو سبک را در شعر او ميبينيم، بي آنکه بتوانيم او را به طور مسلم منتسب به يکي از اين دو شيوه بشماريم.
گاه گاه، تخيلات دقيق و انديشه هاي لطيف او شعر صائب و کليم و حزين و ديگر شاعران شيوه اصفهاني را به ياد ما مي آورد و در هما لحظه زبان شسته و يکدست او از شاعري به شيوه عراقي سخن ميگويد.
رنگ عاشقانه غزل رهي، با اين زبان شيته و مضامين لطيف تقريبا عامل اصلي اهميت کار اوست، زيرا جمع ميان سه عنصر اصلي شعر - آن هم غزل- از کارهاي دشوار است.

ياد ايامي
ياد ايامي که در گلشن فغاني داشتم                      در ميان لاله و گل آشياني داشتم
گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار                 پاي آن سرو روان اشک رواني داشتم
آتشم بر جان ولي از شکوه لب خاموش بود              عشق را از اشک حسرت ترجماني داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهي           چون غبار از شکر سر بر آستاني داشتم
در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود                   در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم
درد بي عشق زجانم برده طاقت ورنه من                  داشتم آرام تا آرام جاني داشتم
بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش                 نغمه ها بودي مرا تا هم زباني داشتم

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

دوباره .........
 

 

دوباره میسازمت وطن             اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم           اگرچه با استخوان خویش

دوباره می گویم از تو گل               به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون           به سیل اشک روان خویش

اگرچه صد ساله مرده ام                 به گور خود خواهم ایستاد

که بر درم قلب اهرمن                    ز نعره آنچنان خویش

اگر چه پیرم ولی هنوز                       مجال تعلیم اگر بود

جوانی آغاز میکنم                            کنار نوباوگان خویش

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

راز من
 

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست
گاه میکوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند
گاه میگوید که : کو ‚ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق
راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه نیست آنچه رنجم میدهد
ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

من با توام

 من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
 دیری ست که با تو عهد بستم
 همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
 همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
 هم بند تو بوده ام زمانی
 در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
 بر چهر من است نقش بسته
 زخمی که تو خورده ای ز دیوان
 بنگر که به قلب من نشسته
 تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
 یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

"سیمین بهبهانی" 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

لیبرالیسم
لیبرالیسم به آرایه وسیعی از ایده‌ها و تئوری‌های مرتبط دولت اطلاق می‌شود که آزادی شخصی را مهم‌ترین هدف سیاسی می‌داند. لیبرالیسم مدرن در عصر روشنفکری ریشه دارد. به صورت کلی، لیبرالیسم بر حقوق افراد و برابری فرصت تأکید دارد. شاخه‌های مختلف لیبرالیسم ممکن است سیاست‌های متفاوتی را پیشنهاد کنند، اما همه آنها به صورت عمومی توسط چند قاعده متحد هستند، شامل توسعه آزادی اندیشه و آزادی بیان، محدود کردن قدرت دولت‌ها، نقش قانون، تبادل آزاد ایده‌ها، اقتصاد بازاری یا اقتصاد مختلط و یک سیستم شفاف دولتی. همه لیبرال‌ها -همینطور بعضی از هواداران ایدئولوژی‌های سیاسی دیگر - از چند فرم مختلف دولت که به آن لیبرال دموکراسی اطلاق می‌شود، با انتخابات آزاد و عادلانه و حقوق یکسان همه شهروندان توسط قانون، حمایت می‌کنند.

لیبرالیسم از سویی به یک جریان سیاسی بورژوازی اطلاق می‌شد که در عصر مترقی بودن آن یعنی در زمانی که سرمایه‌داری صنعتی علیه اشرافیت فئودالی مبارزه می‌کرد و درصدد گرفتن قدرت بود، به وجود آمد و رشد کرد . لیبرال‌ها در آن زمان بیانگر منافع و مدافع طبقه‌ای در حال رشد و بالنده بودند. آزادی از قید و بندهای اقتصادی و اجتماعی دوران فئودالیسم را طلب می‌کردند، می‌خواستند که قدرت مطلقه سلطنت محدود شود، در مجلس عناصر لیبرال راه یابند و حق رأی آزاد و سایر حقوق سیاسی در محدوده خاص آن دوران و به مفهوم بورژوایی آن به رسمیت شناخته شود. در قاموس مارکسیستی، مفهوم سیاسی لیبرالیسم به یک روش لاقیدانه و درویش مسلکانه در داخل حزب طبقه کارگر نسبت به دشمن طبقاتی اطلاق می‌شود . در این مفهوم لیبرالیسم به معنای آشتی طلبی غیر اصولی به ضرر اساس اندیشه‌های ”مارکسیسم – لنینیسم“، نرمش بجا در مقابل خطا و نادیده گرفتن نقض اصول به علل مشخصی به کار می‌رود. لیبرالیسم در این مفهوم از نمودهای فرصت‌طلبی و فردگرایی است .

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

افسانه تلخ

 

نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
 کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت
شبی نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی

"فروغ فرخزاد"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

سوسیالیسم
سوسیالیسم اندیشه‌ای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی است که هدف آن لغو مالکیت خصوصی ابزارهای تولید و برقراری مالکیت اجتماعی بر ابزارهای تولید است. این «مالکیت اجتماعی» ممکن است مستقیم باشد، مانند مالکیت و اداره صنایع توسط شوراهای کارگری، یا غیر مستقیم باشد، از طریق مالکیت و اداره دولتی صنایع.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

خدایان اصلی یونان باستان
تعداد خدایان اصلی یونان باستان دوازده عدد می باشد و به زبان رومی از این قرار هستند :

  • ژوپیتر(زئوس)
  • نپتون
  • پلاتو
  • مارس(آریس)
  • وولکن(هفائیستوس)
  • آپولو(فبوس)
  • یونو(هورا)
  • مینرو(آتنا)
  • دیانا (آرتمیس)
  • ونوس (آفرودیت)
  • سرس (دمتر)

دیگر خدایان و قهرمانان عبارتند از :

سال

پیتون

لسیفر

وسپر

لونا

هیراد

اریون

سیریوس

کالیستو

پاندورا

اپیمتیوس

تمپستیاس

میترا

اریس

لاوس و پنالس

یونیوس

فرتونا

می جیا

همین

مرفئوس


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آرزو

 

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و  حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

"فروغ فرخزاد"
  

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آنارشیسم
 
آنارشیسم در زبان سیاسی به معنای نظامی اجتماعی و سیاسی بدون دولت، یا به طور کلی جامعه‌ای فاقد هرگونه ساختار طبقاتی یا حکومتی است. آنارشیسم برخلاف باور عمومی، خواهان «هرج و مرج» و جامعه «بدون نظم» نیست، بلکه همکاری داوطلبانه را درست می‌داند که بهترین شکل آن ایجاد گروه‌های خودمختار است. طبق این عقیده، نظام اقتصادی نیز در جامعه‌ای آزاد و بدون اجبار ِ یک قدرت سازمان‌یافته بهتر خواهد شد و گروه‌های داوطلب می‌توانند بهتر از دولت‌های کنونی از پس وظایف آن برآیند. آنارشیست‌ها به طور کلی با حاکمیت هرگونه دولت مخالفند و دموکراسی را نیز استبداد اکثریت می‌دانند (که معایبش کمتر از استبداد سلطنتی است)  آنارشیسم خود زیرنحله‌های پرشماری می‌دارد که جز در یکی دو اصل بنیادین شباهت چندانی با هم نمی‌دارند. این خود تا حدی خاسته از ماهیت آنارشیسم است که وجود خویشتن را در نفی و مخالفت می‌جوید. ماهیت آزاد و غیرمتمرکز آنارشیست‌ها در سازمان‌نیافتگی نسبی تشکیلات ایشان پیداست. ایشان ضمن التزام به اصول بنیادین آنارشیسم در تفسیر این اصول و به فعلیت درآوردن آنها اختلاف‌های اساسی توانند داشت. مهم‌ترین این اصل‌های بنیادین چنان که پیشتر گفته آمد نفی حکومت است. چون در نگریسته شود عصارهٔ تفکر آنارشیستی تأکید بر آزادی فرد است. این تأکید منجر به تقبیح و مخالفت با هر گونه اقتدار بیرونی (خاصه حکومت) که مانعی در رشد و تعالی آزاد فرد تلقی می‌شود، می‌گردد

ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

انسداد اجتماعی
انسداد اجتماعی، در اصطلاح دانش جامعه‌شناسی به معنی مسدود بودن راه ارتقا و تحرک صعودی است. علت انسداد اجتماعی توزیع مزیت‌های اجتماعی چون قدرت،ثروت و احترام بر اساس ویژگی‌های انتسابی است. در جامعه‌ای که سابقه اسنداد دارد؛ وراثت راه ارتقا به مناصب سیاسی و اجتماعی است.جوامع برده‌داری در روم قدیم و آمریکای قرن هجدهم؛ با انسداد روبه رو بودند. در هند نیز نظام کاست باعث ایستایی تحرک اجتماعی شده بود.در جوامع طبقاتی،مانند ایران دوره ساسانیان نیز تحرک صعودی به سختی ممکن بود.در این گونه جوامع تحرک اجتماعی مسدود و نظام قشربندی بسته محسوب می‌شد.این در حالی است که در جوامع صنعتی و پیشرفته معیارهای اکتسابی مورد توجه قرار می‌گیرند و افراد بر اساس فعالیت،استعداد و کار ارتقا می یابند.البته در جوامع صنعتی نیز سابقه انسداد،جدایی‌گزینی مکانی یا ویژگی‌های روانی و ذهنی می‌توانند انسداد اجتماعی ایجاد کنند.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

حق رأی زنان
حق رأی زنان که به معنی حق شرکت زنان در انتخابات است؛ از مهم‌ترین رویدادهای تکامل اولیه جنبش‌های مدافع حقوق زنان بود. هواخواهان حق رأی زنان که سافروجت‌ها نیز نامیده می‌شدند؛ کسب حق رأی را مقدمه مشارکت سیاسی زنان می‌دانستند.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پیمان شکن

 

هر عهد که با چشم دل انگیز تو بستم
 امشب همه را چون سر زلف تو ، شکستم
فریاد زنان ،‌ ناله کنان عربده جویان
زنجیر ز پای دل دیوانه گسستم
 جز دل سیهی فتنه گری ، هیچ ندیدم
چندان که به چشمان سیاهت نگرستم
دوشیزه ی سرزنده ی عشق و هوسم را
 در گور نهفتم به عزایش بنشستم
 می خوردم و مستی ز حد افزودم و ، آنگاه
پیمان تو ببریدم و پیمانه شکستم
 عشقت ز دل خون شده ام دست نمی شست
 من کشتمش امروز بدین عذر که مستم
در پای کشم از سر آشفتگی وخشم
 روزی اگر افتد دل سخت تو به دستم


|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پیر ژوزف پرودون
 
 

پیر ژوزف پرودون (۱۸۰۹–۱۸۶۵) فیلسوف، اقتصاددان و جامعه‌شناس فرانسوی و از متفکرین برجستهٔ فلسفهٔ سیاسی، نخستین کسی بود که خود را آنارشیست نامید و نگرش آنارشیسم را در حوزه فلسفه، اقتصاد و سیاست بسط و گسترش داد . او فعالانه در انقلاب دوم فرانسه شرکت داشت و از تئوری پردازان اصلی آن بود. پرودون که از خانواده‌ای تهی دست برآمده، پدرش یک بشکه‌ساز فقیر از حومه فرانسه بود و زندگی را با فقر سپری کرده بود، چنانکه حتی فرصت تحصیل تخصصی را هرگز نیافته بود و «خودآموخته» محسوب می‌شد (یکی از دلایلی که مارکس در نامه‌ها و بحثهای خود پرودون را تحقیر می‌کرد) ، با این وجود او به زبانهای عبری، یونانی، لاتین و فرانسوی مسلط بود و مطالعات گسترده‌ای درباره تاریخ و سیاست داشت.

 

ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

پل ریکور
فیلسوف برجستهٔ فرانسوی (۲۷ فوریه ۱۹۱۳ - ۲۰ مه ۲۰۰۵) است که با ترکیب شرح‌های پدیدارشناختی با تفاسیر هرمنوتیک شناخته شده است.

ریکور پس از درگذشت امانوئل لویناس و ولادیمیر یانکلوویچ از برجسته‌ترین فیلسوفان فرانسه محسوب می‌‌شد. پدر پل ریکور در جنگ جهانی اول کشته شد و مادرش نیز در کودکی او درگذشت و پل کوچک توسط پدر و مادربزرگ خود بزرگ شد.

پل ریکور دارای یک مدرک دکترا در رشته فلسفه و یک مدرک دکترا در ادبیات بود.

او در دوران حیاتش استاد دانشگاه سوربن پاریس، دانشگاه لوون بلژیک و دانشگاه‌های کلمبیا، ییل، شیکاگو و هاورفورد کالج ایالات متحده بود. از آثار مهم پل ریکور می‌توان به کتاب‌های «تاریخ و حقیقت»، «فلسفه اراده»، «سمبولیک شر»، «پلاتون و ارسطو»، «خود مانند یکی دیگر»، «عادل»، «خاطرات، تاریخ، فراموشی»، «مسیر رنسانس» و «در غیر این صورت» اشاره کرد.

پل ریکور در دوران زندگی خود جوایز بسیار معتبری از قبیل جایزه هگل، جایزه کارل یاسپر، جایزه بزرگ فلسفه فرهنگستان فرانسه و جایزه جان دبلیو کلاج را دریافت کرده بود. وی در روز جمعه ۲۰ مه در سن ۹۲ سالگی به دلیل ناراحتی قلبی در منزل مسکونی اش در شاتونای – مالابری در منطقه «اوت – دو - سن» درگذشت.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

نزدیک ای ...

 

بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه
 اندوه مرا بچین که رسیده است
دیری است که خویش را رنجانده ایم وروشن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام
 به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم
 فرسوده راهم چادری کو میان شعله و باد دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است
 و مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه ریبای من است
صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد پرنده هوای فراموشی کند
 ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفت
و بیندیش که سودایی مرگم کنار تو زنبق سیرابم
 دوست من هستی ترس انگیز است
به صخره من ریز مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم
بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است
 غوغای چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شویم
 بدرآ بی خدایی مرا بیاگن محراب بی آغازم شو
نزدیک ای تا من سراسر من شوم

"سهراب سپهری" 

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

میرزا ابوالحسن طباطبایى
میرزا ابوالحسن طباطبایى زواره‏اى نائینى متخلص به «جلوه»، فیلسوف و عارف ایرانی دوره ناصرالدین‌شاه قاجار بود. او پسر سید محمد مطهر زواره اردستانى بود. پدرش در زمان فتحعلى‌شاه از زواره به تهران آمد.

 تحصیل در اصفهان و تهران

میرزای جلوه با وجود آنکه امکاناتى نداشت به منظور پیگیرى تحصیلات ، موطن خود را به قصد اصفهان ترک کرد. او حجره اى در مدرسه ای از بناهای امیر الملک انتخاب کرد و در آن بیتوته نمود در این حال بود که شوق تحصیل ، تقکر و تحقیق در وجود جلوه موج زد چنانچه خود مى نویسد: ((چون فطرتها در میل به علوم مختلف است خاطر من میل به علوم عقلیه کرد و در تحصیل علوم معقول از الهى و طبیعى و ریاضى اوقاتى صرف کردم . جلوه در اصفهان از نزد علمایى چون میرزا حسن نورى ، میرزا حسن چینى و ملا عبد الجواد تونى خراسانى بهره برد و در پیمودن طریق حکمت به موازات شرکت در دروس این اساتید مطالعات شخصى داشت و در بحثهاى فلسفى و عرفانى با طلاب کاملا موفق بود. در سال ۱۲۷۳ ق . در حالى که جلوه ۳۵ ساله بود اصفهان را ترک کرد و به قصد تهران عزیمت نمود. مدرسه اى که در تهران جلوه به منظور اقامت در آن برگزید دارالشفا نام داشت که نخست به دستور فتحعلى شاه براى بیمارستان ساخته شد ولى بعدها به صورت مدرسه در آمد. جلوه در این مدرسه به مدت ۴۱ سال به تدریس حکمت و فلسفه و ریاضیات مشغول شد و در عصر او آقا محمد رضا قمشه اى و آقا على مدرسى و جلوه سه استاد کامل فلسفه و حکمت به شمار مى رفتند دانشجویان از حوزه تدریس آنها استفاده مى کردند و با درگذشت آن دو استاد در دوره ناصرى علوم عقلى به مجلس ‍ درس جلوه انحصار یافت و بعد از حاج ملا هادی سبزواری در مکتب وى فلسفه جان تازه اى یافت .

 شاگردان

حکیم جلوه طى نیم قرن تدریس شاگردان زیادى را تربیت کرد که برجسته ترین آنان به شرح زیرند:

  • میرزا محمد طاهر تنکابنى
  • آقا سید حسین بادکوبه اى
  • میرزا حسن کرمانشاهى
  • حکیم میرزا ابراهیم حکمی زنجانی
  • حکیم ملا محمد هیدجى زنجانى،حکیم هیدجی
  • عبدالرسول مازندرانى
  • ضیاء الحکماى زواره اى
  • میرزا مهدى آشتیانى
  • میرزا على اکبر حکیم یزدى
  • میرزا محمود مدرس کهکى قمى
  • حاج شیخ عبدالنبى نورى
  • سید عباس شاهرودى
  • سید محمود حسینى مرعشى نجفى (پدر حضرت آیه الله مرعشى نجفى )
  • حاج میرزا عبدالکریم سبزوارى فرزند حاج ملا هادى سبزوارى و...

 وفات

میرزا ابوالحسن جلوه در شب ششم ماه ذیقعده سال ۱۳۱۴ قمرى در سن هفتاد و شش سالگى در تهران در منزل حاجى محمد کاظم ملک التجار، پدر حاج حسین آقاى ملک درگذشت و در ابن بابویه مدفون شد.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

هانری برگسون
هانری برگسون فیلسوف مشهور فرانسوی در ۱۸ اکتبر ۱۸۵۹ دیده به جهان گشود و در ۴ ژانویه سال ۱۹۴۱ در سن ۸۱ سالگی چشم از دنیا فروبست.وی زاده پدری لهستانی و مادری انگلیسی بود.و در ۱۸ سالگی جایزه ای ویژه در ریاضیات را به خاطر حل مسئله ای مطرح شده از سوی پاسکال دریافت نمود.

اما برگسون تحصیلات ریاضی خود را پی نگرفت و بدنبال تحصیلات آکادمیک در رشته های فلسفه و روانشناسی رفت و نخستین اثرش را در سال ۱۸۸۶ با عنوان «انگیزه ناخودآگاه در حالتهای هیپنوتیز» در حالی به رشته تحریر در آورد که اثر معروف زیگموند فروید و بروئر در مورد هیستری(جنون) تا ده سال پس از آن یعنی در سال ۱۸۹۶ منتشر نشد.همین علاقه وافر برگسون به نقش خاطرات ناخود آگاه در قوه شناخت باعث شد وی به سرپرستی انجمن تحقیقات روانی لندن برگزیده شود.

او که پیشتر از این به عضویت موسسه و پژوهشگاه علوم اخلاقی و سیاسی درآمده بود ٬ در سال ۱۹۱۴ عضو پژوهشگاه فرانسه شد و در ۱۹۲۸ توانست جایزه نوبل را تصاحب کند..وی پس از جنگ جهانی اول در امر پیشبرد تفاهم بین المللی فعال بود و همچنین مدتی ریاست کمیته همکاری معنوی را که توسط جامعه ملل بنیاد گذاشته شده بود را بر عهده داشت تا اینکه بیماری و ضعف جسمی باعث شد وی کناره گیری نماید.

کتاب معروف وی یعنی«تحول خلاق» در سال ۱۹۰۷ منتشر شد و وقتی این کتاب پنج سال بعد به زبان انگلیسی منتشر شد برتراند راسل ابراز داشت که برگسون میخواهد ما را به زنبورهایی که قوه شهود دارند تبدیل کند.به اعتقاد راسل نمیتوان برگسون را نمیتوان در هیچ جایی از جمله در تجربه گرایی ٬ واقع گرایی یا ایده آلیسم طبقه بندی کرد.

هانری برگسون

وی اثر برجسته اش را در سال ۱۹۳۲ با عنوان«دو سرچشمه اخلاق و دین» منتشر کرد در این کتاب وی دو نوع دین را متصور میشود که یکی را دین سکون یا طبیعی و دیگری را دین حرکت مینامد ٬ و برای هر یک منشا جداگانه ای ذکر میکند:

  • دین سکون یا طبیعی ؛ وسیله ای که طبیعت برای محافظت هیات اجتماعیه برمی انگیزد ٬در برابر عقل که باعث انفراد ٬تنهایی و جدایی شخص از دیگران است.منشا این دین سه مساله است به این شرح:

۱-در میان موجودات هستی تنها انسان است به مرگ آگاه است و میداند که فناپذیر است و این آگاهی موجب تالم خاطر وی میشود.از طرفی برای زندگی در دنیا شور و نشاط لازم است و عقل انسان را با آگاهی دادن وی از مرگ این نشاط را از وی میگیرد ٬ اما فطرت انسان برای جبران این فقدان نشاط در انسان آخرت را برای انسان متصور میشود و او را به زندگی امیدوار میکند.

۲-چون میزان قدرت اجتماع مخصوصا در ابتدای تشکیل به وجود افراد وابسته است ٬ بنابر این بقای این اشخاص برای اجتماع واجب است ٬ به طوری که نیازمندند این اشخاص را حتی پس از مرگشان موجود و حاضر بدانند و این امر باعث مرده پرستی میشود و باعث میشود خداوندی برای آنها قائل شوند و داستانهایی برای آنها بسازند و به مرور زمان و بقای آن افراد وفات یافته را بنابر اعتقاد خود با وجود یک بدن لطیف متصور شوند که لطافت آن بدن به تدریج باعث اعتقاد به روح میشود.

۳-انسان به واسطه قوه درک و فهم خود و این که میبیند از آینده و سرنوشت خود ناآگاه است متزلزل و نگران میشود؛ پس عقلش به این تمایل پیدا میکند که به غیب توسل جوید و معتقد به وجود خداوندان و اشخاص فوق العاده ای شود که در امور زندگی وی موثرند و عملیات سحر و جادو و امثال آن و حتی خدایان اساطیری در یونان و روم و ایران از همین احساس نگرانی سر منشا میگیرد.

  • دین حرکت ؛ این نوع دین مبدا عالی دارد و مبداء آن همان دانشی است که در انسان عقل را به وجود می اورد.از آن مایه دانش در انسان قوه اشراقی به ودیعه گذاشته شده است که در عموم ٬ به حال ضعف ٬ ابهام و محو میباشد.ولی ممکن است که قوی شده تا آنجا که شخص متوجه شود آن اصل اصیل در او وجود دارد.به عبارت دیگر اتصال خود به مبداء را در می یابد و آتش عشق در او افروخته میشود ٬ هم نگرانی که از عقل در وجود انسان به وجود آمده مبدل به اطمینان خاطر میگردد و هم باعث میشود انسان به جزئیات توجه ای نکند و به طور کلی به حیات تعلق می گیرد.
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آرزو

 

کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذشتم ز در خانه تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر
رنگ چشمان ترا میدیدم
کاش در بزم فروزنده تو
خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازنده تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو
شور من ، ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوه زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و  حسرت من
 زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخه سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر
شعله راز مرا میدیدی

"فروغ فرخزاد"
  

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

برای هر روز از ماه،
برای هر روز از ماه، گفتاری كوتاه پیشنهاد شده است. مرور این رازها را در ساعت مناسبی از روز آغاز كنید. گفتار را چند بار تكرار كنید. دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر، بعد به صورت یك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنید. با هر بار تكرار، بگذارید كلمات با عمق بیشتری جذب ضمیر ناخود آگاهتان شود. به تدریج مفهوم كاملی از این گفتارها را به دست خواهید آورد كه اگر بخواهید آنها را طی یك دوره یاد بگیرید در پایان حقایق ارائه شده با شما یكی خواهد شد. آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنید در هر فرصت آن را مرور كنید. حتی المقدور آن گفتار را با شرایط واقعی زندگی تان تطبیق دهید. شب قبل از خواب چند بار دیگر گفتارتان را مرور كنید. سعی كنید اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنید و بگذارید با ضمیر آگاهتان یكی شود.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

آیا میدانستید که استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتری‌های موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزایش می‌دهد ؟

آیا میدانستید که
مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند ؟

آیا میدانستید که
هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است ؟

آیا میدانستید که
یک قطره آب دارای یک‌ صد میلیارد اتم است ؟

آیا میدانستید که
وقتی به خورشید نگاه می كنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می كنید ؟

آیا میدانستید که
ظروف پلاستیكی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند ؟

آیا میدانستید که
دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می كشند ؟

آیا میدانستید که
تصمیم بر این بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود ؟

آیا میدانستید که
با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 كیلومتر درست كرد ؟

آیا میدانستید که
فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشكیل شده است ؟

آیا میدانستید که
زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم كنونی اش بود ؟

آیا میدانستید که
كوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می كند ؟

آیا میدانستید که
فیل تنها حیوانی است كه نمی تواند بپرد ؟

آیا میدانستید که
یک گالن روغن سوخته، می‌تواند تقریبا یک میلیون گالن آب تمیز را آلوده کند ؟

آیا میدانستید که
قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است ؟

آیا میدانستید که
آب دریا بهترین ماسك صورت است ؟

آیا میدانستید که
جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند ؟

آیا میدانستید که
سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت ؟

آیا میدانستید که
طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟

آیا میدانستید که
در برج ایفل دو و نیم میلیون پیچ به کار رفته است ؟

آیا میدانستید که
طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟

آیا میدانستید که
عضله ای که به شما امکان چشمک زدن میدهد سریع ترین عضله بدن است؟ شما به طور متوسط ۱۵۰۰۰ بار در روز چشمک می زنید.

آیا میدانستید که
به طور متوسط هر انسان میتواند یک دقیقه نفس خود را حبس کند؟ رکورد این ماده در جهان ۷.۵ دقیقه است.

آیا میدانستید که
برای تخمین زدن حشره های روی زمین كافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم ؟

آیا میدانستید که
خورشید روزانه معادل صد و بیست و شش هزار میلیارد اسب بخار انرژی به زمین می‌فرستد ؟

آیا میدانستید که
فیل بالغ در روز بطور متوسط دویست و بیست کیلوگرم غذا و دویست لیتر آب مصرف می کند ؟

آیا میدانستید که
اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد، فرزندان پسر او کوررنگ می شوند ؟

آیا میدانستید که
همه نوزادان میگو نر متولد می ­شوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل می شوند ؟

آیا میدانستید که
خوردن یك عدد سیب اول صبح، بیشتر از یك فنجان قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می‌شود ؟

آیا میدانستید که
حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است ؟

آیا میدانستید که
گران ترین ساعت جهان 25 میلیون دلار ارزش دارد ؟
 
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

برنامه روزانه ملتهاي مختلف به شرح زير اعلام مي شود :

آمريکا

8 ساعت کار  

8 ساعت استراحت

2 ساعت ماندن در ترافيک

2 ساعت تفريح ناسالم

2 ساعت تماشاي تلويزيون  

2 ساعت کار با اينترنت
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

تا انتهای حضور

 

 امشب
 در یک خواب عجیب
رو بهسمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهددید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سر خواهد رفت
ریشه زهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
 باطن اینه خواهد فهمید
 امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
 ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
 صبح خواهد شد

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

فرانسیس بیکن
فرانسیس بیکن (۲۶ ژانویه ۱۵۶۱- ۹ آوریل ۱۶۲۶) سیاست‌مدار و فیلسوف انگلیسی بود. بسیاری وی را محور اصلی تحول فکری در قرون وسطی می‌دانند تا جایی‌ که او را از بانیان انقلاب علمی می‌شمارند و پایان سلطه کلیسا بر تفکر را به اندیشه‌های او نسبت می‌دهند.

'فرانسیس بیکن'


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

ویلهلم فریدریش هگل
گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (به آلمانی: Georg Wilhelm Friedrich Hegel) (۱۷۷۰-۱۸۳۱) فیلسوفی آلمانی


هگل در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ میلادی در اشتوتگارت ، واقع در جنوب غربی آلمان ، به دنیا آمد. از کودکی در زمینه‌های گوناگونی مانند ادبیات ، فلسفه ، و موضوعات مختلف دیگر ، به مطالعه می‌پرداخت و در این کار از حمایت و تشویق مادرش - که سهم فراوانی در پرورش فکری وی در کودکی داشت - برخوردار بود. پدر او از کارمندان دولت بود.

هگل شیفتهٔ آثار اسپینوزا ، کانت ، روسو و گوته بود. او تحصیلات دینی خود را در مدرسهٔ دینی پروتستان ادامه داد؛ جایی که با فیلسوف آینده فردریش شلینگ و شاعر فردریش هولدرلین همکلاس و دوست شد. این سه تن باهم در توجه به انقلاب فرانسه و انتقاد از فلسفه کانت همراه بودند.

فلسفه ء هگل

هگل را می‌توان آخرین فیلسوف مکتب ایدئالیسم دانست.

  • هگل از دید مارکس : مارکس از بزرگترین شاگردان هگل و از جمله کسانی است که فلسفهٔ او را با توجه به نظرات خود باز تعریف کرد.

مارکس به اعتقاد خود هگل را از روی سر، بر روی پاهایش قرار داد. بدین معنا که فلسفه و روش او را که دیالکتیک بود به نحوه پویاتری سرانجام بخشید. مارکس روش دیالکتیک هگل را که بر اصل تضاد برقرار بود در عرصهٔ زندگی بشری وارد کرد.

دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که در هنگام رویارویی دو نیروی متضاد در وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین‌کننده در تاریخ به وجود می‌آمد.

برای فهم بهتر مطلب می‌توان مثال ملموسی زد : یک آونگ را در نظر بگیرید هر گاه از تعادل خارج شود به اوجی در یک سمت می‌رسد سپس با سرعتی افزوده به سمت دیگر خواهد رفت و اگر نیرویی به آن وارد نشود این بار کمتر از بار قبل منحرف می‌شوند تا در نهایت به تعادل می‌رسد . همین در جامعه انسانی از مسائل اجتمائی تا مسائل روزمره و تصمیمات ساده اتفاق می‌افتد . بدین معنی که هر تصمیمی وقتی در یک سمت از واقعیت قرار می‌گیرد منجر به صحیح به نظر رسیدن سمت دیگر واقعیت می‌شود ولی به هر حال روزی این نوسان به تعادل (یافتن واقعیت) می‌انجامد.

هگل آخرین فیلسوف دستگاه‌ساز تاریخ فلسفه غرب است . اطلاعات وسیع او در جمیع معارف بشری انصافاً در خور تحسین است . فلسفهٔ او فلسفه‌ای کامل است. کمال فلسفه او به معنای صحت تمامی مطالب مطروحه به توسط او نیست ، بلکه برای پیروان فلسفی‌اش نظامی شامل را فراهم دیده‌است . نظام فکری او بر اساس دیالکتیک ابتنا یافته‌است . البته ریشه‌های دیالکتیک را از فلسفهٔ کانت دانسته‌اند اما تفاوت عمدهٔ دیالکتیک هگلی این است که مقولات و مفاهیم انتزاعی مندرج در دیالکتیک او منبعث و موجود در هم‌اند . سه‌پایه‌هایی که هگل ترتیب می‌دهد همگی ارتباطی معرفتی با هم دارند و از هم جدا نیستند. حال آنکه مقولات کانت صرفاً بر اساس تعین خود فیلسوف در کنار هم قرار گرفته‌اند . از خصوصیات مقولات هگل این است که او از جنس به نوع می‌رسد و سپس هر نوعی را جنسی تازه می‌انگارد و از آن به انواع پست‌تر پی می‌برد . مثلاً اولین سه‌پایهٔ فلسفهٔ هگل ، «هستی ، نیستی ، گردیدن» است. او از هستی آغاز می‌کند. او می‌گوید هستی اولین و روشن ترین مفهومی است که ذهن بدان باور دارد و میتواند پایهٔ مناسبی برای آغاز فلسفه باشد. اما هستی در خود مفهوم متضاد خویش یعنی نیستی را در بر دارد. هر هستی در خود حاوی نیستی است. هستی او دارای هیچ تعینی نیست و مطلقا نامعین و بی شکل و یکسره تهی است و به یک سخن خلاء محض است . این خلاء محض همان نیستی است. پس هستی نیستی است و نیستی همان هستی است. این گذر از هستی به نیستی به گردیدن می‌انجامدو سه پایه کامل می‌شود. مقوله سوم نقیض دو مقوله دیگر را در خود دارد ولی شامل وجوه وحدت و هماهنگی آنها نیز هست. بدین گونه گردیدن هستی‌ای است که نیستی است یا نیستی‌ای است که هستی است.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  | 

عصیان خدا

 

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند
نیمه شب در پرده های بارگاه کبریای خویش
پنجه خشم خروشانم جهان را زیر و رو می ریخت
دستهای خسته ام بعد از هزاران سال خاموشی
کوهها را در دهان باز دریا ها فرو می ریخت
می گشودم بند از پای هزاران اختر تبدار
میفشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها
 می دریدم پرده های دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها
می دمیدم در نی افسونی باد شبانگاهی
تا ز بستر رودها چون مارهای تشنه برخیزند
خسته از عمری بروی سینه ای مرطوب لغزیدن
در دل مرداب تار آسمان شب فرو ریزند
بادها را نرم میگفتم که بر شط تبدار
 زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند
گورها را می گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار دیگر در حصار جسمها خود را نهان سازند
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم
آب کوثر را درون کوزه دوزخ بجوشانند
مشعل سوزنده در کف گله پرهیزکاران را
از چراگاه بهشت سبزتر دامن برون رانند
خسته از زهد خدایی نیمه شب در بستر ابلیس
در سراشیب خطایی تازه می جستم پناهی را
می گزیدم در بهای تاج زرین خداوندی
لذت تاریک و درد آلود آغوش گناهی را 

"فروغ فرخزاد"
  

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط رامین آزاد  |